#بانوی_کوچک_پارت_135
لبمو به دندون گرفتمو خجالت زده به دو خودمو به اتاقم رسوندم . تمام طول شب با خجالت نگاه از شهروز می گرفتم هر وقت که نگاهم به نگاه مهربونش می افتاد ناخوداگاه سرخ می شدم که این باعث خنده و تفریح شهروز می شد . بعد از شام دیگه تحمل این همه هیجانو نداشتم واسه همین زود تر از همه شب به خیر گفتمو به اتاقم رفتم . جلوی ایینه ی اتاقم ایستاده بودمو به خودم تو ایینه خیره شدم ناخوداگاه دستمو روی لبهام کشیدم و یاد چند ساعت پیش افتادم . ازخودم تو ایینه خجالت کشیدم . سرمو پایین انداختمو خودم روی تخت پرت کردم . ازخجالت پتو رو روی سرم کشیدمو عین دیوونه ها فقط بی صدا می خندیدم.
چقدر خوب بود تجربه ی همه ی اولین ها با شهروز
با اومدن شهروز انگاری دنیا رو به من داده بودند . از فرداش به همراه شهروز و بچه ها خیلی جاها رفتیم از تلکابین سواری تا تماشای دوباره سیرک . کلی تو بازار خرید کردیم . شهروز هرچی می دید اصرار می کرد که بخرم توچشمهای شهروزم کلی خوشحالی و شادی بود انگاری اونم مثل من این خوشبختی رو دوست داشت.
یه شب که دور هم بودیم پدرام گفت شام می خواد واسه همه مون کباب کوبیده درست کنه که مونا کلی بنده خدا رو مسخره کرد اونم لج کرد . انگاری بهش برخورده بود که پاشو کرد تو یه کفش که شام مهمون من هستید . شب شهروزو پدرام سر اجاق با کبابها درگیر بودند منو مونا هم کمی عقب تر تو بالکن نشسته بودیم و سالاد درست می کردیم که مونا بی هواپرسید : ساره برنامه ات واسه اینده چیه ؟
-منظورتو نمی فهمم
بامن و من گفت : منظورم شهروزه ... بالاخره می خوای چیکار کنی؟
مکثی کرد کمی بااحتیاط به سمتم خم شد.نگرانی تو چشمهاش بود که پرسید : باهاش می مونی ؟
خواستم چیزی بگم که گفت : صبرکن ... شهروز عموی منه . من عاشقشم . حق شهروز این همه تنهایی نیست.توچشمهای شهروز می بینم که بدجوری وابسته ات شده . اگه باهاش بمونی به خدا که دنیا رو به پات می ریزه . تنهاش نذار ساره . شهروز خیلی وقته این جوری نبوده تو رو خدا این خوشیو ازش نگیر.
مونا با گفتن جمله های اخر بغض کرده بود . من نمی دونستم چی جوابشو بدم.من عاشق شهروز بودم . مطمئنم که بودم مخصوصا با اتفاقی که اون روز افتاد . من اگه می خواستم هم دیگه نمی تونستم شهروزو رهاش کنم . مونا با چهره ای غمگین و منتظر نگاهم می کرد .لبخندی زدم ودستشو فشار دادم و گفتم:می مونم مونا ... برای همیشه می مونم
مونا لحظه ای بهت زده نگاهم کرد بعد بلند خندید و از جاش بلند شد و همه ی صورتمو غرق ب*و*سه کرد و مدام ازم تشکر می کرد . صدای شهروز باعث شد مونا سرشو بالا بگیره اما همچنان دستهاش دور گردنم حلقه بود . پدرام همون جا کنار اجاق ایستاده بود ولی شهروز تقریبا جلوی بالکن بود.
-چی شده مونا . چیکارش داری؟
-عمو جان موضوع کاملا زنونه است . شما به کارت برس
شهروز لبخندی زد و گفت : اذیتش نکنی مونا.
مونا دوباره صورتمو محکم ب*و*سید که با اعتراض شهروز مواجه شد . مونا با خنده برگشت سمت شهروزو گفت : نترس عمو جان تموم نمیشه . مطمئن باش واسه توهم می مونه
romangram.com | @romangram_com