#بانوی_کوچک_پارت_134


-نیم ساعتی میشه.بهت زنگ زدم اما گوشیت اینجا بود

-نگرانت بودم.هرچی تماس گرفتم جواب نمی دادی

-توجاده بودم

کمی سکوت بینمون برقرار شد که شهروز پرسید : چه خبرا ؟

انگار منتظر همین جمله بودم که با ذوق گفتم:جات خالی شهروز رفتم خونه ی دایی ...خیلی خوش گذشت ... بچه هاهم اومدن ... یه بارهم تورو می برم ... سیرکم رفتیم از اونایی که تلوزیون نشون میده ... یه سرهم بازار محلی زدیم ...

همین طور حرف می زدم و حواسم نبود که بین هرجمله ای که می گم یه سرفه ی کوتاه می کنم.شهروز دستمو گرفت و با لبخند گفت : اروم دختر اروم تر ... من همین جام ... یکی یکی بگو ...پس من که نبودم حسابی بهت خوش گذشته

محکم وقاطع گفتم: نه

صدای خنده هایی سالنو پر کرد . پدرام درحالی که ارین خواب الود و ب*غ*ل کرده بود به همراه مونا جلوی در سالن ایستاده بودند . پدرام که منو منتظر دید گفت : ساره خانم اون طوری که شما تعریف می کردی والا ادم شک می کرد اصلا یاد شهروز افتاده باشید

خجالت زده سری پایین انداختم که شهروز گفت : اذیتش نکن پدرام ... چیکارش داری

مونا به سمت پدرام برگشت و گفت : ببر ارینو بذار بالا بخوابه منم میرم فکری واسه شام کنم

پدرام رفت و مونا به سمت اشپزخونه حرکت کرد که من گفتم : مونا منم الان میام

از جا بلند شدم قبل از رفتن خم شدمو کنار گوش شهروز اروم گفتم : دیگه تنهاجایی نرو ... دلم طاقت این همه دلتنگیو نداره

نگاهی به شهروز انداختم که خیره نگاهم می کرد خواستم عقب بکشم که منو به سمت خودش کشید و سرشو جلو اورد . انگاری برق هزار فاز بهم وصل شد . شوکه شدم . صورتم از خجالت سرخ سرخ شده بود . شهروز باخنده نگاهم می کرد انگار منتظر عکس العمل من بود.

خواستم عقب بکشم که سرشو جلو اورد و اروم گفت : دفعه ی اخر بود که بدون توجایی میرفتم ... دلم طاقت این همه عاشقی نداره

romangram.com | @romangram_com