#بانوی_کوچک_پارت_133
با اومدن پدرام خداحافظی کردمو گوشیو دادم دستش خودم هم سریع رفتم بالا که اماده بشم.
استقبال دایی وزن دایی از من فوق العاده بود . ازم کلی گله داشتند از طرفی هم راست می گفتند من نباید بی خبرشون می ذاشتم . وقتی گفتم ازدواج کردم هم خوشحال شدن و هم دلگیر اما قول دادم یه روز هم با شهروز بیام پیششون.خیلی چیزارو به دایی ناصر نگفتم چیزهایی که گذشته بود ارزش بازگو کردن نداشتند . دایی می گفت رفته سراغم اما از عمو یاور خبری نبوده راست می گفت عمو می خواست بره که منو از سر خودش بازکرد.
زن دایی اونقدر ذوق کرده بود که نگو برای ناهارو شام غذاهای محلی که دوست داشتم واسم پخت . وقتی فهمیدند که می خوام شب بمونم کلی ذوق کردند از محبتشون چند باری بغض کردم ای کاش موقع بی کسی می اومدم اینجا اما همش می ترسیدم با اومدنم اینجا عمو یاور واسشون درد سر ایجاد کنه . شب زن دایی جامونو رو پشت بوم انداخت . من و خودشو دایی.من بینشو دراز کشیدم تا خود صبح با هم حرف زدیم . صدای اذان صبح که شنیده شد با کلی خنده نماز خوندیمو خوابیدیم.
صبح که بیدار شدم مونا بهم پیام داده بود که پدرام می خواد بیاد دنبالم . زن دایی که فهمید ازشون واسه ناهار دعوت کرد . مونا وپدرام اومدن پیشمون منم به شهروز خبر دادم که همه گی اینجا هستیم.
عصر بود که بین بغض خودمو گریه ی زن دایی خداحافظی کردیم که برگردیم.اما من قول دادم که ازاین به بعد بیشتر بهشون سر بزنم.
روز بعد پدرام واسمون بلیت سیرک گرفته بود دوست نداشتم برم انگاری خوشی بی شهروزو دوست نداشتم.دلم تنگ شهروز بود.ازظهر به این ور ازش خبر نداشتم.همش گوشیش در دسترس نبود.ناچار بابچه ها رفتم که نمایش سیرکو ببینم.هیچی از نمایش نفهمیدم.دوست داشتم شهروز کنارم بود.انگاری بچه ها هم فهمیده بودند که حوصله ندارم واسه همین سربه سرم نمی گذاشتند.به در خونه که رسیدیم پدرام ماشینو داخل حیاط نیاورد پیاده شدمو گفتم : مگه شما نمیایید ؟
مونا لبخندی زد و گفت : تو برو ما چند دقیقه دیگه میاییم
من تنهایی تو خونه می ترسیدم . سرمو پایین انداختموگفتم : اخه کجا می رید ؟ میشه منم بیام ... راستش تنهایی می ترسم
پدرام خندید و گفت : تنها نیستی ... اونجارو ببین
به سمت حیاط برگشتم باورم نمی شد ماشین شهروز تو حیاط بود.
مونا گفت : بروعزیزم تازه رسیده ... کچلمون کرد بس که زنگ زد و گفت ساره کی میاد
نگاه پراز تشکری به مونا انداختمو به سمت خونه دویدم . مسافت درحیاط تاخونه برای منی که مشکل داشتم کمی طولانی بود . به درخونه که رسیدم ایستادم.سینه ام یه کمی خس خس می کرد اما مهم نبود در بازکردم رفتم تو . شهروز کجا بود نگاهمو چرخوندم سمت سالن شهروز روی مبل نشسته بود عینک به چشم داشت و روی لپ تاب روی میز خم شده بود . انگاری هنور متوجهم نشده بود . جلوتر که رفتم سرشو بالا اورد . همه ی دلتنگیمو توی نگاهم ریختمو به سمتش رفتم . خودکار دستشو روی میز انداخت دستهاشو از هم بازکرد و من به سمتش پرواز کردم .
انگاری این جای امن همیشه برام ارامش داشت . سرفه های کوتاهی می کردم . شهروز منو روی مبل نشوند خودش رفت و با یه لیوان اب برگشت . اروم پشتمو ماساژ می داد آبو به سمتم گرفت و گفت : بخور
ارومتر که شدم به سمتش برگشتمو گفتم : کی رسیدی؟
romangram.com | @romangram_com