#بانوی_کوچک_پارت_131
-نمیشه ساره ... کسی خونه نیست من که نمی تونم بذارمت و برم . تو که با پدرام بری من خیالم بابت تو راحت میشه بعد میرم دنبال کارم . لج نکن ساره ... گوش کن به حرفم
بغض کردمو گفتم : من تنهایی کجا برم شهروز ... تو رو خدا می مونم باهم بریم
-فدای بغض کردنت بشم برو ... مونا هست تنها نیستی ... برو بذار خیالم ازت راحت باشه
در اخر در مقابل اصرار های شهروز تسلیم شدمو همرا بچه ها به شمال رفتم.
شمالو همیشه دوست داشتم . عاشقش بودم اما الان انگاری یه چیزی گم کرده بودم . انگاری یه چیزی یه تیکه از قلبمو گذاشته بودم تو خونه واومده بودم . شهروز تو راه دو بار باهام تماس گرفته بود . دوست نداشتم خیلی جوابشو بدم هرچی بیشتر جواب می دادم بیشتر دلتنگ می شدم . ظهر بود که به ویلای شهروز رسیدیم . انگاری قرار بود اینجا بمونیم.خیلی قشنگ بود.یه ویلا کنار دریا . صدای موجهای اب به ادم ارامش میداد . وسایلمو بردم تو یکی از اتاقها ومونا وپدرام هم وسایلشونو جابه جا کردند.در مقابل حرف مونا که می گفت : چرا وسایلتو نمی بری اتاق شهروز
فقط لبخندی زده بودم و به گفتن : این طوری راحت ترم اکتفا کرده بودم
تمام روز به کارهای این خانواده که عین پت و مت می موندن خندیده بودم . شب موقع خواب یاد دایی ناصر افتادم چقدر دلتنگشون بودم . ای کاش می شد سری بهشون بزنم . صبح که از خواب بیدار شدم بعد از صبحانه با شهروز تماس گرفتم . بعد از اینکه گوشیو برداشت بدون این که بذاره من حرف بزنم گفت : جانم ؟
خندم گرفت:سلام
-سلام خوبی ؟
-ممنون . کارهات خوب پیش میره ؟
انگاری خیلی خسته بودکه گفت: اره دیشب تا صبح بیمارستان بودم خیلی خسته ام
-حالش چطوره ... طوریش که نشده
-خداروشکر حالش خوبه فقط پاش از دو جا شکسته بود که دیشب عملش کردند تا الانم اونجا بودم که بهوش بیاد
-خداروشکر ... پس من دیگه قطع کنم برو استراحت کن
romangram.com | @romangram_com