#بانوی_کوچک_پارت_130


جو خونه ی شایان بدون در نظر گرفتن فریماه و حرفهایی که بهم می زد خوب بود . وجود مونا و خواهرش برام نعمتی بود . من و شهروز فقط خونه ی برادرهاش و خواهرش عید دیدنی رفتیم و البته خونه ی پدرام که یه روز برای شام دعوتمون کرد . یه روز هم کامرانی دوست شهروز با خانواده اش به دیدنمون اومدند . بردیا پسر کیا واقعا حوصله ای واسم نمی ذاشت از همه بدتر این بود که کتی رو هم همراه خودشون اورده بودند که دلم می خواست کله شو بکوبم به طاق.اما انگاری شهروز حساسیتهای من نسبت به این زنو درک کرده بود که خیلی ازش فاصله می گرفت . خیلی ذوق زده بودم که من به عنوان خانم خونه ی شهروز از مهمونهاش پذیرایی می کردم . جدیدا حس مالکیت عجیبی نسبت به شهروز پیدا کرده بودم . خانواده ی کیا دو ساعتی نشتند و بعد خداروشکر رفتند . برام عجیب بود که بردیا خیلی بهم می چسبید ولم نمی کرد گاهی با خودم می گفتم نکنه اینا نمی دونن من چه نسبتی با شهروز دارم . خلاصه وقتی رفتند نفس عمیقی کشیدم و خداروشکر کردم باید درمورد این پسره ی سیریش با شهروز صحبت می کردم.

روز پنجم عید شهروز خبر یه مسافرتو بهم داد.

-وسایلتو جمع کن صبح زود با پدرام و مونا می ریم شمال . قراره یه هفته اونجا باشیم بعد برمی گردیم

اونقدر ذوق زده شدم که نگو . تند تند وسایلمو جمع کردم . صبح با صدای شهروز از خواب بیدار شدم.

-ساره ... ساره جان ... پاشو دیره

لبخندی به چهره ی متفکرش زدمو سلام کردم.

-سلام به روی ماه نشسته ات ... پاشو الاناست که پدرام و مونا برسن ... میز صبحونه رو واست چیدم سریع بیا

بعد از رفتن شهروز سریع بلند شدم لباسهامو پوشیدمو رفتم پایین . شهروز بی حرف داشت چایی می خورد . صدامو که شنید گفت : اومدی بیا بشین الان بچه ها میان

نشستم .شهروز حرف نمی زد.

-چیزی شده ؟

دستشو دراز کرد دستمو که روی میز بود گرفت و گفت : ببین ساره ... گوش کن ... بچه ها دارن میان دنبالت تو باید باهاشون بری

-مگه تو نمیای ؟

-راستش یکی از کارگرهای واحد شیراز موقع جابه جایی از بالای پله ها افتاده ... الان بیمارستانه می گن چیزیش نیست اما دلم شور میزنه باید برم ببینمش ... تو با بچه ها برو منم قول می دم دو روز دیگه میام پیشتون

دستمو سریع از دستش کشیدم بیرونو گفتم : یعنی چی نمیام ... منم نمی رم ... می مونم برگرد با هم بریم

romangram.com | @romangram_com