#بانوی_کوچک_پارت_129


شهروز چند لحظه خیره نگاهم کرد . بعد اروم دستمو بلند کرد ب*و*سه ی کوتاهی پشت دستم زد و گفت : دستت تو هم درد نکنه ... قابل تو رو نداره.

کمی خجالت کشیدم سرمو پایین انداختم که شهروز نفس عمیقی کشید و گفت : خوب حالا پاشو حاضر شو بریم یه سر خونه ی شایان ، بعدشم اگه شد شام مهمون من

بلند شدمو خودمو به اتاقم رسوندم.جلوی ایینه نگاهی به خودم انداختم چقدر گونه هام سرخ شده بود . لبخندی تو ایینه به خودم زدم . نفس عمیقی کشیدمو به سمت کمد رفتم.

من چقدر این خوشبختی رو ... و چقدر شهروزو دوست داشتم.

تومسیر کلی با شهروز در مورد عید و این چیزا صحبت کردیم . وقتی ازش پرسیدم چرا میریم خونه ی برادرش جواب داد : همه هر سال عید دور هم جمع میشن و سال تحویل با هم هستند.

سرمو پایین اندختمو گفتم : ببخشید حتما امسال به خاطر من نتونستی بری

سرشو به سمتم برگردوند و گفت : ساره امسال اولین سالیه که من بعد از مدتها سال تحویل خونه بودم

متعجب نگاهش کردم که لبخند غمگینی زد و گفت : من هیچ وقت کسیو نداشتم که سال تحویلو باهاش باشم همیشه تنها بودم.همیشه عید و تعطیلاتشو واسه خودم سفرکاری می چیدم . هیچ وقت عید و دوست نداشتم چون همیشه تنها بودم

ناخوداگاه دستمو گذاشتم روی دستش که روی دنده بود.لبخندی زدم و گفتم : دیگه تنها نیستی ... من هستم تنهات نمی ذارم

به سمتم برگشت . نگاهش یه طوری بود : قول میدی ساره ... قول میدی تنهام نذاری ؟

لحنش خیلی غمگین بود اون قدر که یه بغض گنده نشست توی گلوم . شهروز تنها بود ... خیلی تنها بود ... نمی دونم چرا ؟ شاید به حرمت همه ی کارهایی که واسم کرده بود ... به حرمت ارامشی که بهم هدیه می داد ... به حرمت امنیتی که کنارش داشتم ... و به حرمت عشقی که ذره ذره تو وجودم نسبت بهش احساس می کردم...

مهم نبود چی میشه ... مهم این بود که من می خواستم باتمام وجودم قول بدم ... مهم نبود چقدر اختلاف سنی بینمون هست ... مهم نبود که شهروز مشکلاتی داشت ... هیچ چیز مهم نبود ... فقط مهم شهروز بود ... من بودم ... عشق بود

فشار کوچیکی به دستش وارد کردمو گفتم : قول میدم

رنگ نگاهش عوض شد انگاری نگاهش پر شد از تشکر ... پر از ارامش ... وشاید پر از عشق ...

romangram.com | @romangram_com