#بانوی_کوچک_پارت_128


ادامه ندادم نفس عمیقی کشیدمو گفتم : ببخشید دیگه ناقابله

شهروز لبخندی زد و ساعت مارک و گرون قیمت خودشو از دستش باز کرد و ساعتو به سمتم گرفت.

-خودت واسم ببندش

دستشو بالا اورد و همونجا ساعتو به دستش بستم . سرمو بالا اوردم و به شهروز نگاه کردم شهروز با نگاه خاصی نگاهم می کرد.

-ممنونتم ساره . من خیلی وقت بود که کسی واسم کادوی عید نخریده بود.حالا بیا اینجا

رفتم جلوتر که شهروز دستمو کشید و منو روی پای خودش نشوند . از تو جیبش یه جعبه ی مخمل قرمز در اورد و به دستم داد .

-اینم عیدی شما ساره خانم

جعبه رو باز کردم . داخلش یه زنجیر پلاک ظریف طلا بود . پلاکش خیلی جالب بود . یه قلب کوچیک و ریزنگین کاری شده در مرکز بود و دورش یه قلب ساده ی بزرگتر قرار گرفته بود . انگاری که یه قلب کوچیک وسط یه قلب بزرگ قرار داشته باشه . خیلی قشنگ و جالب بود با ذوق زنجیر و پلاک و بلند کردمو ناخوداگاه گفتم : خیلی قشنگه

-مبارکت باشه عزیزم.نمی خوای امتحانش کنی

-چرا الان می ندازمش ...خیلی قشنگه ... خیلی خوش سلیقه ای

شهروز دستشو دراز کرد زنجیرو از دستم گرفت و گفت:ببین ساره این قلب بزرگه قلب منه ... این قلب کوچیکه هم تویی . یعنی تو همیشه تو قلب من هستی . ببین اگه این قلب بزرگه بشکنه اون وقت قلب کوچیکه ممکنه اسیب ببینه . یعنی من همیشه مواظبتم و نمی زارم اب تو دلت تکون بخوره . ببین این نگینا چقدر قشنگن تو یه عالمه از این نگینا تو وجودت داری که باهاش قلب منو روشن می کنی ...حالا امتحانش کن ببین خوشت میاد

زنجیرو پلاک و دستم گرفتم و دستمو به سمت شهروز دراز کردم.

-خودت واسم بنداز

لبخند چهره ی شهروز و روشن کرد . دستشو دراز کرد زنجیرو از دستم گرفت و به گردنم انداخت . زنجیرو توی گردنمو با دستم گرفتم و گفتم : ممنون خیلی خیلی قشنگه

romangram.com | @romangram_com