#بانوی_کوچک_پارت_127
خندیدمو گفتم :اشکالی نداره اینها رو ببر بنداز کنا ر اونا
وسایلو از دستم گرفت و رفت داخل
-ساره بدو اماده شو بیا پایین
- باشه
رفتم بالا بعد از این که دوش گرفتم موهامو سشوار کشیدمو ل*خ*تشون کردم.نمی دونم چرا اما دوست داشتم امروز بهترین باشم .شاید ... نه ... حتما که دلم می خواست این خوشبختی که این چند ماهه داشتم هم چنان ادامه داشته باشه.من دلم شهروز و این ارامشو می خواست . رو به روی کمد لباسهام ایستادم و از بین تمامشون در نهایت کت و دامنی یاسی رنگی که دامن کوتاهی داشت به همراه یه ساپورت ضخیم پوشیدم . ارایش چندانی نکردم فقط یکم رژ صورتی زدم . بعد از اینکه کادوی شهروز و دستم گرفتم پایین رفتم . شهروز کنار 7سین دیشبمون نشسته بود و داشت تلوزیون می دید . با دیدنم چند لحظه خیره نگاهم کرد . یکم خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم . انگاری خجالت کشیدنمو حس کرد که خندید و گفت : بیا جوجه بیا بشین ده دیقه دیگه سال تحویل میشه
خجالت زده سرمو پایین انداختمو روی مبل کنارش نشستم.کادوی تو دستمو که دید پرسید : به به این دیگه چیه؟
دستشو دراز کرد که دستمو عقب کشیدمو گفتم : الان نه بعد سال تحویل
خندید و چشم به تلوزیون دوخت.منم دستمو دراز کردم.قران رو میز و برداشتم همین طوری بازش کردم و شروع کردم به خوندن چند ایه از قران.چند دقیقه مونده بود به سال تحویل که چشمهامو بستم نمی دونستم از خدا چی می خوام واقعا نمی دونستم.فقط از ته دلم خواستم این خوشبختی که تو این چند ماهه داشتم ادامه داشته باشه فقط همین ...
سال که تحویل شد ناخوداگاه لبخندی روی لبم نشست اروم چشمهامو باز کردمو چشم دوختم به شهروزی که داشت نگاهم می کرد . ته دلم روشن شد امسال سال من بود من به هیچ قیمتی حاضر نبودم دست از این خوشبختی بکشم.
-عیدت مبارک ساره خانم
-ممنون عید شما هم مبارک ایشالا سال خوبی داشته باشی
-تو هم همین طور
بلند شدمو روبه روی شهروز ایستادم.کادویی که واسش خریده بودمو جلو بردمو ازش خواستم بازش کنه.شهروز لبخندی زد و بازش کرد با دیدن ساعتی که واسش خریده بودم چند لحظه خیره نگاهم کرد.راستش ساعت خیلی گرون قیمتی نبود اما با این حال من همه ی پس اندازمو واسه خریدش داده بودم.
-ببخشید که خیلی گرون نیست راستش دلم می خواست خودم پولشو بدم واسه همین یکمی ...
romangram.com | @romangram_com