#بانوی_کوچک_پارت_126
-هنوز اینجام
مکثی کرد و گفت : مگه قول ندادی زود برگردی ؟
-چرا الان میام
-دختر دو ساعت دیگه سال تحویله . میمونی تو ترافیک اون وقت من تنهایی باید سال تحویل کنما
-دارم میام . قول می دم تا یک ساعت دیگه خونه باشم
-باشه . منتظرتم
لبخندی زدم و روی هر کدوم از قبرها رو ب*و*سید و گفتم : متاسفم که دارم میرم. شما ها باهمید کنار هم اما شهروز تنهای تنهاست . به جز من که کسی رو نداره نمی تونم تنهاش بذارم حداقل به حرمت اینکه هیچ وقت تنهام نذاشته نمی تونم تنهاش بذارم .
بلند شدم . سوار ماشین شدمو به سمت خونه حرکت کردم .تو راه یاد صبح افتادم.شهروز وقتی فهمید می خوام بیام اینجا اماده شد همراهم بیاد اما من اجازه ندادم دوست داشتم باخانواده ام تنها باشم . وقتی دید حریفم نمیشه سویچ یکی از ماشینهای تو پارکینگو بهم داد و ازم خواست زود برگردم. چند باری هم تماس گرفته بود که مطمئن بشه حالم خوبه . به سر خیابون منتهی به خونه که رسیدم دیدم هنوز خیلی وقت تا سال تحویل دارم واسه همین رفتم ماهی خریدم اونجا چشمم خورد به گلدون قشنگی از سنبل که اونم خریدمو به سمت خونه حرکت کردم . سفره ی هفت سینی که دیشب با شهروز با کلی مسخره بازی چیده بودیم ماهی و سنبل کم داشت . مطمئنا با اینا سفره مون معرکه می شد .
به خونه رسیدم ریموتو زدم که درهای پارکینگ باز شدند . رباب خانم و خانواده اش از دیروز تا اخر تعطیلات عید مرخصی گرفته بودند و به شهرستان رفته بودند.
ماشینو همونجا وسط حیاط پاک کردم پیاده که شدم شهروز به استقبالم اومد
-کجایی تو دختر بدو اماده شو یه نیم ساعت دیگه سال تحویله
نگاهی به وسایل تو دستم انداخت و گفت : اینا چیه ؟
-سفره مون ماهی کم داشت
سرشو خاروند و گفت : منم اومدنی ماهی خریدم
romangram.com | @romangram_com