#بانوی_کوچک_پارت_125
مکث کرد.گره ی کوچیکی بین ابروهاش افتاد و گفت : واسه چی ؟
منم تمامو کمال واسش گفتم که چی گفت.
شهروز حرف دیگه ای نزد اما همون طور ساکت و متفکر بود . لعنت فرستادم به خودم که خوشی امشبمونو خراب کردم . داشتیم به پله های عمارت نزدیک می شدیم که ایستادم جلوی شهروز . منتظر نگاهم کرد . منم کمی سرمو خم کردمو گفتم : من امروزهمه ی سعیمو کردم لزت ببرم اما نشد.
شهروز دست به سینه ایستاد . یه ابروشو برد بالا و گفت : خوب ... بقیه اش
لبخند بزرگی زدمو با ذوق گفتم:کولم می کنی؟
شهروز بلند خندید و گفت : معلومه که نه
-تو رو خدا فقط تا بالای پله ها ... من که شرطتو قبول کردم . چی میشه من تو عمرم فقط یه چیز ازت خواستم می خوای بگی نه؟
شهروز نگاهی م*س*تقیم به چشمهام کرد . پوفی کرد و گفت : جهنمو ضرر بپر بالا تا پشیمون نشدم.
خوشحال پریدم پشت کمرش که گفت : اخ ... بچه جون یواشتر
تا برسیم بالای پله ها اونقدر سر و صداکردمو مسخره بازی در اوردم که همین که رسیدیم داخل.شهروز به طرف یکی از مبلهای گوشه ی سالن رفت و پرتم کرد رو مبل بعد هم در حالی که کمرشو ماساژ می دادو زیر لب غر غر می کرد به سمت پله ها رفت . اما یه دفعه دم پله ها به سمتم برگشت و با لحن خاصی گفت : ساره ... مواظب خودت باش . قول بده دیگه مریض نمی شی.به خدا وقتی مریض میشی به اندازه ی ده سال پیرتر میشم
بدون این که چیزی بگه بالا رفت.من موندم بین حجم عظیمی از خوشحالی وخوشبختی که به وجودم سرازیر شده بود
جنب وجوش زیادی تو مردم به چشم می خورد . خیابونها همه شلوغ بودند و هر کدوم از مردم سراسیمه دنبال تکمیل کردن وسایلشون بودند . منم تنها بین این مردم بودم . از دیدن خوشی مردم خوشی زیادی به دلم سرازیر شد لبخندی ناخوداگاه روی لبم نشست . چقدر خوشحال بودم امروز . صبح خیلی زود رفته بودم سرخاک خانواده ام می خواستم سال تحویل پیششون باشم.دو ساعتی پیششون بودم اما وقتی گوشی تلفنم زنگ خورد واسم شهروز روی صفحه نقش بست لبخندی ناخوداگاه روی لبم نشست.
-سلام
-سلام ساره جان . کجایی ؟
romangram.com | @romangram_com