#بانوی_کوچک_پارت_124
-باشه
با صدای سه دو یک شهروز شروع به خوردن کردیم . وسط خوردن اونقدر خندیدیم که نگو . شهروز بیچاره یک بار غذا پرید تو گلوشو اونقدر سرفه کرد که صورتش کبود شد . تازه بعداز اینکه بهش اب دادم و کمرشو ماساژ دادم تا خوب بشه پرو پرو گفت مسابقه ادامه داره و در کمال بدبختی من بازنده بودم . شهروز اونقدر به خاطر بردنش خوشحال بود که حد نداشت.
سفره رو که جمع کردم شهروز صدام زد کنارش رفتم که گفت : بیا خریداتو بازکن باهم ببینیمشون
درحالی که غر می زدم دونه دونه خریدها رو باز میکردم . انگاری تو خونه قشنگ تر دیده می شدند . کم کم اونقدر خوشم اومد ازشون که بقیه ی پاکتها رو با ذوق باز می کردم و نگاهشون می کردم.
شهروز ازم پرسید : خرید امروزو دوست داشتی ؟ بهت خوش گذشت ؟
با این حرف بهش پریدم : به تو که بیشتر خوش گذشت اصلا گذاشتی من چیزی بخرم ؟ همه چیو خودت خریدی
-اگه دوسشون نداری فردا بریم عوضشون کنیم
نگاهی به تمام لباسها کردم . یه دفعه دست انداختمو ب*غ*لشون کردم . لبخند گنده ای زدمو گفتم : نه دیگه حالا که به اسم من خریدی عمرا اگه عوضشون کنم
شهروز بلند خندید و من مشغول جمع کردن لباسهام شدم . سر بلند کردم که دیدم شهروز نسیت اما داره صدام میکنه . بلند شدم صداش از سمت در ورودی می اومد کنارش رسیدمو پرسیدم : چی شده ؟
کت بافت کوچیکمو تنم کرد و کلاه بافتنیمو سرم گذاشت . خودش هم گرم کن به تن داشت . دستمو کشید و با هم رفتیم بیرون باغ
-قدم بزنیم ؟
واقعا بعد از اون غذایی که خورده بودم احتیاج به قدم زدن داشتم . لبخندی زدمو گفتم : اره
شهروز دستمو گرفت و با هم تا انتهای باغ رفتیم . شهروز حرف می زد و من گوش می کردم. از کار زیادش تو شرکت می گفت و ازم می خواست بببخشمش اگه این چند وقته حواسش بهم نبوده.
میون حرفهاش یاد تماس بردیا افتادم . اونقدر خوش بودیم که یادم رفته بود بهش بگم . دوست نداشتم چیزیو از شهروز پنهون کنم واسه همین دلمو زدم به دریا وگفتم : شهروز راستش صبح بردیا زنگ زده بود
romangram.com | @romangram_com