#بانوی_کوچک_پارت_123


نشستم رو به روی شهروز . ظرف غذارو کشیدم جلوم و شروع به خوردن کردم . خیلی گرسنه ام بود . غذا هم خیلی خوش مزه بود اونقد با ولع داشتم می خوردم که یه لحظه سرمو بالا گرفتم و دیدم شهروز هم داره با خنده نگاهم می کنه

-خدا منو نبخشه ساره . اصلا حواسم نبود به خدا اگه می دونستم این قدر گرسنه ای زودتر می اومدیم خونه

خجالت زده سرمو انداختم پایین . انگاری از خجالت اشتهامو از دست دادم.تو دلم به خودمو سرزنش می کردم که چرا عین قحطی زده ها حمله کردم به غذا.سرم پایین بود که شهروز دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرمو بالا گرفت : نگفتم که خجالت بکشی و دیگه نخوری.

بی هوا گفتم:خیلی بد بود غذا خوردنم

خندید و گفت : نه خیلی هم ناز می خوردی.اصلا غذا خوردنتم واسه من قشنگه.

-اخه ...

شهروز بین حرفم خیلی جدی گفت : این چند وقته خیلی کم غذا شدی . نگرانتم ساره امروز خیلی خوشحالم که بعد از یه هفته این طوری با اشتها غذا می خوری حالا هم فکر بی خود نکن و غذاتو بخور .

باشه ای گفتمو شروع به غذا خوردن کردم . اما دیگه خیلی اشتها نداشتم که شهروز گفت : ساره مسابقه می ذاریم . اگه من بردمو زودتر غذامو تموم کردم یه هفته من واست غذا می کشمو تو باید همه شو بخوری اگه تو زودتر تموم کردی ...

میون حرفش پریدمو با ذوق گفتم : کولم می کنی ؟

-چی ؟

- کولم کن از اینجا تا دم در حیاط

خندید و گفت : برو بابا دختر من اونقدرا هم که فکر می کنی جوون نیستما

-پس توهم برو بابا منم شرط تو رو قبول ندارم

خندید و گفت : جهنمو ضرر . قبول اما بگما باید سالاد و دوغتو هم تموم کنی

romangram.com | @romangram_com