#بانوی_کوچک_پارت_122


بی حرف دستمو کشید سمت ماشین.سوار که شدیم بخاری ماشینو روشن کرد و گفت : الان گرم می شی

واقعا موج هوایی که از بخاری بهم می خورد حس خوبی بهم می داد

-بهتری

-اره ممنون

-خوب حالا بگو ببینم گریه ات واسه چی بود ؟

م*س*تقیم برگشتم سمتشو گفتم : گشنمه ، خسته ای ، دوست دارم بریم خونه

خنده ی بلندی کرد و گفت : ساره خیلی رکی به خدا گفتم الان باید هی التماس کنم تو هم ناز کنی تا من بفهمم چته

بی حرف ماشینو روشن کرد و گفت : من دوست داشتم شام بیرون باشیم اما حالا که خسته ای شام میگیریم می بریم خونه می خوریم خوبه؟

-اره خیلی خوبه

-پس بزن بریم تادیر نشده

خونه که رسیدم واقعا خسته و گرسنه بودم . با شهروز همه ی وسایلو همونجا وسط سالن ریختیم . همون جا روی مبل نشستم که شهروز گفت : پاشو ساره ... پاشو که خیلی گرسنه ام ... بدو لباسهاتو عوض کن بیا.

بلند شدم خودم به اتاقم رسوندمو لباسهامو با یه دست لباس راحتی خونگی عوض کردم . بعد از شستن دست و صورتم پایین رفتم که دیدم شهروز هم لباسهاشو عوض کرده .یه سفره ی کوچیک همون جا کنار خریدهامو انداخته و منتظر منه.

-چراینجا ؟

-نمی دونم یه دفعه ه*و*س کردم رو زمین غذا بخوریم

romangram.com | @romangram_com