#بانوی_کوچک_پارت_121


-دوست داشتم وقتی مطمئن شدم بهت خبر بدم . اون روز که ازت در مورد کار پرسیدم و قاطعانه گفتی نه . به جان خودم تا صبح فکر می کردم . صبح که بیدار شدم رفتم که انصراف بدم اما استاد نبود . فرداش هم رفتم که بازهم وقت نداشت . حالم خوب نبود می خواستم موقع ناهار بهش بگم و بیام خونه که اون اتفاق افتاد

-خوب حالا چرا داری اینا رو می گی ؟

-واسه این که بدونی .حرف تو واسه من خیلی مهمه اونقدر ارزش داره که قید خیلی چیزها رو به خاطرش بزنم نمی خوام ازم دلگیر باشی و فکر کنی حرفت واسم اهمیت نداره.من فقط می خواستم داشتن یه کارو تجربه کنم

شهروز دلخور بهم گفت : تو که دوست داشتی کار کنی چرا به خودم نگفتی . می بردمت پیش خودم اونجا کار می کردی

با ناز وکمی دلخوری که چاشنیش کردم گفتم : اون که دیگه نمی شد کار.می شد سیزده بدر

منتظر نگاهم کرد که ادامه دادم : من اگه می اومدم پیش خودت که می خواستی مدام بگی ساره این کارو نکن اون کارو بکن . نمی ذاشتی که کار کنم حتما مجبورم می کردی ده صبح بیام شرکت 2 بعد از ظهرم کیفمو می دادی دستم که برو.تازه تو اون چهار ساعتم هی واسم خوراکی می اوردی که بخور...

خنده اش باعث شد ادامه ندم . دلم ضعف رفت واسه شیطونی نگاهش و خوشحالی چهره اش . بی هوا دستشو بالا اوردمو ب*و*سه ی کوتاهی پشت دستش زدم و گفتم : افرین همیشه بخند . اگه بدونی خندیدنی چه ناز می شی دیگه اخم نمی کنی

منتظر عکس العمل شهروز نشدم . از ماشین پایین پریدمو در حالی که عمیقا خوشحال بودم منتظر شهروز شدم.

تا ساعت8شب در حال خرید بودیم . اونم چه خریدی . شهروز واقعا کلافه ام کرده بود هر چی می دید واسم می خرید . حتی گاهی اوقات نظرمو نمی پرسید کافی بود چشمش چیزیو بگیره بی حرف می رفت و می خریدش و اعتراض من هم راه به جایی نداشت.

واسه خودش هم خرید کردیم البته خریدهاش در برابر چیزهایی که واسه من خریده بود هیچ بود . خسته و کلافه و گرسنه بودم . شهروز رفته بود وسایلو بذاره تو ماشینو برگرده . وسط پاساژ چند تا نیمکت بودند که روی یکی شون نشستم . واقعا توان ادامه دان نداشتم . شهروز بانگاه مهربونش داشت بهم نزدیک می شد . نزدیکم که رسید گفت : خوب ساره خانم پاشو که باید به ادامه خریدمون برسیم

عین این بچه های لوس چشمهام پر از اشک شد و گفتم : نمی خوام

شهروز کنارم نشست و گفت : چی شده ؟

شونه ای بالا انداختم که گفت : پاشو بریم تو ماشین ببینم چته

بلند شدیم که شهروز دستمو گرفت و کمی اخم کرد و گفت : چقدر سردی ساره

romangram.com | @romangram_com