#بانوی_کوچک_پارت_119
-من که فکرنکنم هیچ وقت خیالم بابت تو راحت بشه.بس که سربه هوایی و کوچولو
-نه دیگه این طوریا هم نیست دیگه
خندید و گفت : اتفاقا همین طوریاست
خواستم چیزی بگم که گفت : ساره جان جلسه دارم .دارن صدام می کنم.خواستم بگم ناهارتو بخور اماده باش عصرکمی زودتر میام باهم بریم بیرون..
-من دیگه غلط کنم بیرون بیام
-نگو این حرفو ساره.به جبران دیروز.قول می دم امروز بهت خوش بگذره . اماده باش جوجه فقط هم بگو چشم
-چشم.
- باریکلا . مواظب خودت باش
-توهم همین طور
قطع کردم و با انرژی رفتم تو اتاقم و کمی به درسهام رسیدم . امروز 5 شنبه بود و من تقریبا بیشتر از یک هفته بود که دانشگاه نرفته بودم . فکر کنم شنبه باید سری به دانشگاه می زدم . هرچند که سه هفته تا عید مونده بود و صددرصد کلاسها تق و لق بودند.
بعد از ظهر شهروز به دنبالم اومد . راستش دو ساعتی می شد که حاضر و اماده نشسته بودم . تو این دو ساعت به خیلی چیزا فکر کرده بودم . شهروز چیزی به روم نمی اورد اما متوجه می شدم که هنوزم ته دلش به خاطر قضیه ی بیمارستان دلگیره . من باید بهش توضیح می دادمو ازش معذرت خواهی می کردم ... صدای گوشیم که بلند شد چادرمو سرم کردمو به دو خودمو بیرون رسوندم . شهروز با دیدنم لبخندی زد و گفت : پشت در ایستاده بودی که این طوری پریدی بیرون
یکم خجالت کشیدم که خندید و گفت : خجالتتم قشنگه
شهروز بی حرف حرکت کرد . نمی دونستم قراره کجا بریم.اهنگ قشنگی در حال پخش بود.اونقدر قشنگ که چند بار گوش دادمش و هر بار می خواستم از اول گوش کنم شهروز بهم می خندید و سربه سرم می گذاشت.
ماشین که ایستاد برگشتم و چشمم خورد به مرکز خریدی که کنارم بود . با تعجب پرسیدم : اینجا اومدیم چیکار
romangram.com | @romangram_com