#بانوی_کوچک_پارت_118


قطع کردم . عجیب حالم گرفته شد که شهروز نبود و بیشتر حالم گرفته شد که بردیا بهم زنگ زده بود.

کلافه و سر در گم همونجا نشسته بودم که رباب خانم وارد شد.منو که دیدگفت : خانم جان بیدار شدی

لبخندی زدم وبه سمتش برگشتم : اره نفهمیدم چی شد که خوابم برد

-عیبی نداره . فقط اقا تماس گرفته بودند گفتند باهاشون تماس بگیرید

یاد شهروز باعث شد لبخندی بزنم.گوشیو دستم گرفتمو منتظر برقراری تماس شدم.

-جانم ؟

باخنده گفتم : جانت بی بلا ... سلام

-سلام ساره خانم عزیز دل . خوبی خانم خواب الود

-خوبم شما هروقت گوشیو برداری بدون اینکه بپرسی کیه میگی جانم؟

خندید و گفت:نه فقط به کسی که جانم باشه این طوری جواب می دم.ساره دیشب چی خوردی که از اون موقع تا حالا عجیب حسود شدیا

خندیدمو گفتم : من حسود نیستم

مکثی کردمو پرسیدم : رباب خانم گفت زنگ زده بودی گفتم شاید کارم داشتی

-می خواستم حالتو بپرسم بعدهم ببینم چیزی لازم نداری ؟

-خوبم.خیلی خوب ... خیالت راحت

romangram.com | @romangram_com