#بانوی_کوچک_پارت_117
-به جا نیاوردید
بالحنی جدی گفتم : نه خیر.
کمی مکث کرد و گفت : بردیا هستم ساره خانم
بردیا ... کمی به مغزم فشار اوردم ... یادم اومد ... پسرکی که خودش و اون فامیلهای نچسبش و اون عمه ی چندشش روز قشنگیو که می شد با شهروز داشته باشم رو واسم زهر کردند . از دادن این همه القاب به خودش و خانواده اش خنده ام گرفت.وای که اگه شهروز بود با ارامش همیشگیش می گفت : ساره جان عزیزم این طرز صحبت کردن در شان شما نیست
-حواستون به من هست خانم ساره؟
از حال و هوای شهروز بیرون اومدم و گفتم : ببخشید حواسم پرت شد.چی می فرمودید
-راستش واسه اینکه حالتونو بپرسم تماس گرفتم.دیروز خیلی نگرانتون شدم
خیلی سرد جواب دادم : ممنون.حالم خوبه نیازی نبود زحمت بکشید
-زحمتی نبود خانم . هنوزم صداتون کمی گرفته است . به نظرم بهتره دوباره به دکتر مراجعه کنید
بی حوصله و کلافه از دست این مزاحم پرچونه گفتم : ممنون از توصیه تون اما نیازی نیست
انگاری خودش فهمید که حوصله شو ندارم که گفت : انگاری داشتید استراحت می کردید مزاحمتون شدم
منم رک بهش گفتم : بله داشتم استراحت می کردم
-پس من دیگه مزاحمتون نمی شم . استراحت کنید ایشالا حالتون که بهتر شد وقت داریم بیشتر باهم اشنا بشیم . سلام به شهروز خان برسونید.خداحافظ
-خداحافظ
romangram.com | @romangram_com