#بانوی_کوچک_پارت_116


-این چه حرفیه رباب خانم . حالا برو گوشیو بده به ساره می خوام باهاش حرف بزنم .

صدای قدمهای ربابو می شنیدم.وقت نبود اگه قطع می کردم می فهمیدند که داشتم گوش می کردم . ناچار گوشیو پشتم قایم کردم و چشمهامو بستمو خودمو به خواب زدم . رباب بالا سرم رسید چند بار صدام کرد که جواب ندادم . صدای قدمهاشو می شنیدم که در حال دور شدن بود . سریع گوشیو برداشتم که صدای رباب خانم به گوشم رسید : اقا جان خوابند.ماشالا هزار ماشالا این دختر چقدر می خوابه انگار نه انگار الان بیداربود ها

شهروز خنده ی خسته ای از اون طرف خط کرد و گفت : بذار بخوابه رباب خانم.فقط تو رو خدا یه چیزی روش بکش سرما نخوره

رباب خانم خندید و گفت : اقا به خدا حواسم هست.شما ماشالا چقدر نگرانی .الان می رم پتو میارم واسشون

-برو فقط بیدار که شد بگو بهم زنگ بزنه

-چشم اقا حتما

-خدافظ

-خدافظ شما اقا

گوشی که قطع شد منم قطع کردم و لبخندی روی لبم نه روی دلم نشست . نگرانی های شهروز چقدر برای من دوست داشتنی بود.

کمی به همون حالت موندم . رباب خانم پتوی نازکی روی من کشید و از صدای در ورودی متوجه شدم که بیرون رفت . تو همون حالت بودم که صدای تلفن بلند شد . به هوای شهروز از جام پریدم و چنگ زدم به گوشی و بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم :

-بله سلام

صدای نا اشنایی از اون طرف خط با لحنی که خنده توش موج می زد گفت:سلام مثل اینکه منتظر کسی بودید

این صدای نااشنا و در عین حال اشنا کی بود؟

گفتم:بفرمایید شما ؟

romangram.com | @romangram_com