#بانوی_کوچک_پارت_115


-بله بفرمایید

-سلام رباب خانم خسته نباشید

-سلام اقا شما هم خسته نباشید

دلم گرفت . انگاری شهروز واقعا خسته بود.

-رباب خانم به ساره سر زدی ؟ حالش خوبه ؟

-بله اقا خیالتون راحت تازه از خواب بیدار شدند . صبحونه شونو خوردند الانم تو سالنن

-حواست بهش بود . غذاشو کامل خورد

-بله اقا خیالتون راحت

-رباب خانم حواست بهش باشه ها . بعد از خدا من میسپارمش دست تو.خدای نکرده نکنه حالش بد بشه حواست نباشه ها

-اقا جان حواسم هست خیالتون راحت . فقط جسارت نباشه ها اقا

-بله ؟ چیزی شده ؟

-چیزی که نه . اما اقا این دختر خیلی بچه است من همه ی حواسم بهش هست اما به نظرم بهتر خودتونم بیشتر حواستون بهش باشه. یکم بیشتر واسش وقت بذارید . می بینید که مریضه خیلی کم از خونه می ره بیرون . گ*ن*ا*ه داره به خدا شما هم ماشالا هزار ماشالا انقدر کار دارید که صبح زود می رید شب دیر وقت میایید.

شهروز خسته و کلافه پوفی کرد و گفت : می دونم رباب خانم به خدا می دونم اما چیکار کنم دو هفته دیگه عیده سرم خیلی شلوغه .حساب رس های اخر سال به خدا حواس واسم نمی ذاره.ایشالا دو سه روز دیگه سرم که خلوت تر شد از خجالتش در میام

-اقا تورو خدا جسارت منو ببخشیدا به خدا قصد فضولی نداشتم

romangram.com | @romangram_com