#بانوی_کوچک_پارت_114


-قول می دی

-قول می دم بخواب

بعد هم خم شد ب*و*سه ی کوتاهی روی پیشونیم زد و رفت.

بین خستگی که از امروز تو بدنم مونده بود به خواب رفتم.هرچند ته دلم هنوز هم کمی دلخور بودم از دست شهروز.

صبح که از خواب بیدار شدم شهروز رفته بود و رباب خانم تند تند در حال کار کردن بود . به اشپزخونه رفتم سلام کردم که رباب خانم با مهربونی جوابمو داد و ازم خواست صبحونه بخورم . از رباب خانم تشکر کردم که گفت : شما که چیزی نخوردی

-چرا دستت درد نکنه زیادم خوردم

-خانم تو رو خدا بیشتر مواظب خودتون باشید ... بیشتر به خودتون برسید ... اقا خیلی نگرانتونن .

نمی دونم چرا بغض کرده بود . اروم با انتهای رو سریش گوشه ی چشمشو پاک کرد و گفت : خانم جان اقا خیلی تنها هستند . من خیلی وقته می شناسمشون . خیلی ساله واسشون کار می کنم . حتی از قبل ترها هم شناخت داشتم ازشون . راستش مادر من واسه پدر ایشون کار می کردند . مادرم که فوت شد . من موندم تنهای تنها بابای اقاشهروز دستمو گذاشت تو دست همین مشدی خودمون.خدا خیرش بده ایشالا خدا ازش راضی بشه . بعدهم که اقا فوت کردند اقا شهروز زیر بال و پرمونو گرفت واوردتمون اینجا.خیر از جوونیش ببینه ماشالا همه چی تمومو اقا است حیف ...حیف ... اما نمی دونم حکمت این تنهایی اقا چیه؟

یه دفعه رباب خانم به خودش اومد و نگاهی به سمتم انداخت و گفت : ببخشید حواسم پرت شد یه لحظه . به خدا هرچی از اقایی شهروز خان بگم کم گفتم . لحظه ای مکث کرد و ادامه داد : راستی خانم جان شما بهتری ؟

-خوبم رباب خانم به لطف شما

-اره مادر جون شکرخدا بزنم به تخته حالت بهتره بذار برم واست اسفند دود کنم چشم نخوری

به سمت کابینت رفت که گفتم : زحمت نکش رباب خانم

بعد هم با خجالت ادامه دادم : خودت که بهتر می دونی بوی اسفند ...

ادامه ندادم که گفت : حواسم هست خانم جان شما بی زحمت برین تو سالن تا من اینجا اسفند و دود می کنم . خنده ام گرفت از مهربونی رباب خانم . رفتم تو سالن و بی هدف کانالهای تلوزیونو بال او پایین می کردم . بوی خوش اسفند توی بینیم پیچید که حس خوبی بهم می داد . به سمت اشپزخونه برگشتم رباب خانم اسفند دود کرده بود وفقط یکمی بوش تا سالن می اومد.بوش ازار دهنده نبود برعکس خیلی هم واسم ل*ذ*ت بخش بود.همون طور روی مبل دراز کشیده بودم که صدای زنگ تلفن باعث شد نگاه از تلوزیون بگیرم.گوشی تلفن کنار دستم بود.نگاهی به شماره اش انداختم و با دیدن شماره ی شهروز لبخندی روی لبم نشست . گوشی رو گذاشتم کنار گوشم خواستم بگم الو که متوجه شدم رباب خانم از اون طرف سالن گوشیو برداشته . ناخود اگاه لبخندی زدمو کنجکاو به حرفهاشون گوش دادم.

romangram.com | @romangram_com