#بانوی_کوچک_پارت_113
-چرا گذاشتی پسره منو با خودش ببره ؟ چرا وقتی داشت حالم بد می شد حواست بهم نبود ...
-حواسم بهت بود ساره ... به خدا بود
-نبود که اگه بود یه بار حداقل بر میگشتی سمتم ... تو از اول تا اخر حواست پی صحبت با کتی بود
برگشتم سمتشو با گریه گفتم : من زیادی بچه ام نه ؟
خندید و مهربون نگاهم کرد . موهای جلوی سرمو به هم ریخت و گفت : حسود نبودی ساره ...
بعد از اینکه پتومو مرتب کرد . دست برد و ماسکو روی صورتم گذاشت و گفت : تو بچه ای ساره خیلی هم بچه ای ... یه بچه ی دوست داشتنی و البته حسود ... ساره من همیشه حواسم بهت هست همه جا ... اگه جلوی بردیا رو نگرفتم واسه این بو که می خواستم باهاش بری ... دوست داشتم پیش هم سن و سالهات باشی فکر می کردم این طوری حال و هوات عوض بشه ... بی انصافیه اگه فکر کنی حواسم پیشت نبود . من حتی صدای نفس کشیدنتو از فاصله ی دور هم می تونم تشخیص بدم ... کتی با من حرف می زد اما قسم می خورم هیچی نمی فهمیدم از حرفهاش حواسم پی تو بود . به جان خودت قسم می شنیدم ... صدای خس خس نفستو می شنیدم ... نفهمیدم اون احمقا قلیون سفارش دادن ... همین که بلند شدم بیام دنبالت که برگردیم دیدم حالت بد شده ...
درحالی که بلند می شد ادامه داد : من از قهر خوشم نمیاد ساره ... نبینم قهر باشیا
با حاضر جوابی از زیرماسک اکسیژن گفتم : نیست خودت یه هفته است قهر نیستی
نگاهش غمگین شد و در حالی که بلند می شد گفت : بخواب حسود کوچولو ... من اشتباه کردم
خواست بره که دستشو گرفتمو گفتم:
-اما من می خوام توضیح بدم
-بخواب ساره دیروقته ...خسته ای ... من خسته ام باشه واسه فردا
-بی انصاف من بهت اجازه دادم توضیح بدی اما تو نمی ذاری حرف بزنم فردا به حرفم گوش می دی ؟
-اره
romangram.com | @romangram_com