#بانوی_کوچک_پارت_112


خیلی خسته بودم اما بیشتر از اون دلخور بودم.صدای در اتاق اومد وبعد فضای اتاق پر شد از بوی شهروز . به کنار تخت که رسید من پشتم کردم بهش و چشمهامو بستم . روی تخت کنارم نشست و دستشو به سمت موهام برد.

-قهری ؟

جوابی ندادم که هم زمان با نوازش موهام ادامه داد : ادمی که خواب باشه چشمهاشو محکم به هم فشار نمی ده تازه تو خواب اخمم نمی کنه

یه دفعه باچشم بسته گفتم:اخه دارم خواب تو رو می بینم واسه همین اخم کردم

با این حرفم شهروز لحظه ای مکث کرد و بعد بلند خندید.

-پس خواب نیستی ...

جوابی ندادم که ادامه داد : ببخشید ...

با این حرفش انگاری تموم دلخوریها بازم یادم اومد که دستم بردم سمت ماسکم . پایین کشیدمشو با بغض گفتم : توامروز منو یادت رفته بود نه ؟

-یک بار گفتم بازهم میگم نه

-پس چراگذاشتی اون پسره منو با خودش ببره . توکه می دونی من از غریبه ها خوشم نمیاد . چرا گذاشتی برم ؟ من داشتم می مردم ... از جمعشون بیزار بودم ... حالم خوب نبود ... اما تو ... تو ...

بامهربونی گفت : من چی ؟

-تو منو یادت رفته بود ... البته بهت حق می دم تا کی باید حواست به من باشه ... ببخش که یادم رفته بود قرار نیست تا اخر عمرم وبال تو باشم ... ببخش که یادم رفته بود تو هم زندگی خودتو داری ...

اشکم سرازیر شد که اروم ادامه دادم : تقصیر تو نیست ... من زیادی بچه ام واسه بودن با تو ...

شهروز اما اروم بود . اروم اروم ... موهامو نوازش می کرد که به حرف اومد : این چه حرفیه میزنی ساره ... یادت رفته بود منم زندگی خودمو دارم ... اره یادت رفته بود ... من زندگی خودمو دارم اما مثل اینکه یادت رفته بود که خیلی وقته زندگی من خود تویی ... محاله من واسه یه لحظه تو رو یادم بره ... از چی دلگیری بگو تا بدونم

romangram.com | @romangram_com