#بانوی_کوچک_پارت_111
میون این همه دلخوری از تنها موندن ... بازهم بوی عطر شهروز که به مشامم رسید ارامش وجودمو پر کرد .
کسی داشت اروم پشتمو ماساژ می داد و صدایی که ازم می خواست اروم باشم و نفس بکشم ارامش گمشده ی این دقایقو بهم برگردوند . خودش بود شهروز کنارم بود وازم می خواست نفس بکشم . ازش دلخور بودم به اندازه ی دنیا اما ازش ممنون بودم به خاطر اینکه به دادم رسید . شهروز همون طور که کمرمو ماساژ می داد پرسید کیفت کجاست.نگاهش به کیفم که ب*غ*لم بود افتاد دست دراز کرد کیفمو برداره که دستشو گرفتمو نگاهی بهش انداختم و هم زمان یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سر خورد پایین که انگار خودش منظورمو فهمید . من دوست نداشتم پیش این ادمهایی که هم سن و سال خودم بودند یه ادم مریض باشم ترجیح می دادم فکر کنند که این یه سرماخوردگی ساده است و زود رفع میشه .
شهروز هر چند ناراضی اما دستشو عقب کشید . میون خس خس سینه و نفس های عمیقی که می کشیدم گفتم : اب ... یکم ای که بهم بدی حالم خوب میشه
کسی لیوان یک بار مصرف ابی جلوی دهانم گرفت . کمی اب خوردم . هنوز بهتر نشده بودم سعی میکردم سرفه هامو کنترل کنم اما نمی شد . شهروز حال بدمو فهمیدکه خداحافظی کرد و ازم خواست که بریم . منم سرسری خداحافظی کردم با هم به سمت ماشین رفتیم . طول این مسیر کوتاه تا کنار ماشینو فقط سرفه کردم . شهروز در ماشینو باز کرد و ازم خواست بشینم . شتاب زدگی تو تمام رفتارش حس میشد . همین که نشستم داشبورت ماشینو باز کرد اسپری منو بیرون اورد و گذاشت کنار دهانم . هم زمان که هوای داخل اسپری وارد ریه هام میشد احساس می کردم که دوباره دارم زنده میشم . چند لحظه بعد شهروز در ماشینو بست و رفت . سرمو به شیشه تکیه دادم . حالا که حالم بهتر شده بود انگاری تازه داشت یادم می افتاد که دلخورم از شهروز به اندازه ی همه ی زجری که امروز کشیدم.
چند لحظه بعد شهروز سوار ماشین شد و لیوان نسکافه ی گرمی به سمتم گرفت.
-بخور گرمت میکنه . واست خوبه
بی توجه بهش لیوانو گرفتمو سرمو برگردوندم سمت بیرون.سینه ام خس خس می کرد و انرژی زیادی از دست داده بودم . واقعا بدنم خسته بود و دوست داشتم بخوابم . اروم اروم نسکافه می خوردم . گرمی نسکافه واسم خوشایند بود .
-بهتری ؟
جوابی نداشتم که بدم . بادلخوری به سمتش برگشتم بازهم چشمهام پر از اشک شد . شهروز به سمتم برگشت و نگاه لبریز از اشکمو دید . پلک که زدم اشکم روی گونه ام جاری شد . نمی خواستم چیزی بگم اما اونقدر دلم گرفته بود که گفتم : امروز تو منو یادت رفته بود نه ؟
محکم و قاطع گفت : نه
با دلخوری سر برگردوندم و دیگه ادامه ندادم . شهروز هم حرفی نزد انگاری اونم دلش سکوت می خواست .با احساس ایستادن ماشین متوجه شدم که رسیدیم . درهای اتوماتیک پارکینگ در حال باز شدن بود از اول مسیر تا الان حرفی بین ما رد و بدل نشده بود . موقع رفتن چقدر ذوق داشتمو الان چقدر خسته بودم.
از ماشین که پیاده شدم بدون این که حرفی بزنم به سمت اتاقم رفتم . بعد از عوض کردن لباسهام روی تخت دراز کشیدم .دستمو دراز کردمو ماسک اکسیژنو روی دهانم گذاشتم . حقیقتا احتیاج زیادی بهش داشتم .
romangram.com | @romangram_com