#بانوی_کوچک_پارت_110


باران خندید و گفت : نه ... دیگه این جوراهم نیست مثلا ببین ساره هم خوش تیپه هم چادریه تازه به نظرم خوشکل و با نمکم هست.

ممنون باران بودم لبخندی بهش زدمو و گفتم : ممنون شما لطف داری

دختر چینی به بینی عملیش داد و من چقدر ممنونش بودم که بحثو ادامه نداد.باران خواست حرفی بزنه که دیدم دستی روی تخت دراز شد وبعد سه تا قلیون بودند که روی تخت قرار گرفتند.چشمهام چهار تا شد ... احتمالا من امشب می مردم !

نگاهی به سمت شهروز انداختم.حواسش نبود چیکار باید می کردم.دلم گرفت.منو یادش رفته بود.اره شهروز منو یادش رفته بود .بغضی گوشه ی گلوم سنگینی می کرد.بوی قلیون که بینیم رسید نمی دونم چرا اما یه جورایی حالت تهوع گرفتم.این بچه ها هم عین ندید بدیدا جیغ می کشیدند که اخ جون قلیون واین حرفها.

بردیا یکی از قلیونها رو کشید سمت خودش و به سمت من گرفت وگفت:بفرمایید خانم ها مقدم ترند

من که عمرا اگه لب به این چیزا میزدم . من که در حالت عادی به سمت این چیزا نمی رفتم چه برسه به حالا و این حال خرابم .خواستم چیزی بگم که دختر کناری باران که با بی قیدی شالشو روی شونههاش رها کرده بود و خیلی حرفه ای قلیون می کشید گفت : ولش کن بردیا بهش نمیاد این کاره باشه

اروم گفتم : ممنون اهلش نیستم.

خس خس سینه ام بیشتر شده بود.سرفه های کوتاه و خشکی که با فاصله ی کوتاه می کردم سینه مو ازار می داد.وسط خوشی شون بودند که بردیا که کنار من بودسیگاری روشن کرد . دود سیگار باعث شد سرفه ام شدت بگیره.سرفه ها سینه مو ازار میداد . من اینجا رو دوست نداشتم . اشک چشمهام پر کرده بود.سرفه می کردمو چشمهام از پر از اشک بود اشکی که مربوط به دل تنگی یا سرفه اما باعث می شد تار ببینم .بغضم از بیماری بود یا از تنهایی نمی دونم ؟ دوست داشتم بلند بشمو برم از اینجا اما واقعا توانشو نداشتم.صدای چی شد ... چی شد ... باران می اومد اما توان جواب دادن نداشتم.

میون سرفه یک قطره اشک از گونه ام سر خورد پایین ...

پس شهروز کجا بود ؟

میون این همه بوی دود ، سردی هوا وتنهایی ...





این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است

romangram.com | @romangram_com