#بانوی_کوچک_پارت_109
بردیا به سمتم برگشت و گفت:درس می خونید؟
با صدای گرفته ای گفتم : بله
خندیدو گفت:مثل اینکه سرما خوردید صداتون گرفته
اروم و بی حوصله بله ای گفتم که ادامه داد:
- خیلی وقته با شهروز زندگی میکنید؟
نگاهی به شهروزی انداختم که حواسش به من نبود:یک سالی میشه
بردیا درحالی که یه لیوان چای جلوی من می ذاشت گفت:چادر پوشیدنو دوست دارید؟
لبخندی زدمو گفتم : اره یه جورایی بهم ارامش میده
- جالبه تو این دوره زمونه دخترا خیلی سخت چادر می ذارند
- خوب هر کسی یه سری اعتقاداتی داره
- و اعتقادات شما چیه ؟
کلافه بودم از این ادم پر چونه . ازاین جمع غریبه و از همه مهم تر کلافه بودم از بی توجهی شهروز.
قبل از جواب دادن دختری که کنار باران بود به حرف اومد.خیلی با عشوه و ناز با بردیا صحبت می کرد.بینی عملی اش به صورت سفید و چشمهای سبزش خیلی می اومد.
- به نظر من که چادر پوشیدن مخصوصا واسه دخترهای کم سن و سال یه جورایی امل بازیه.الان دوره و زمونه فرق کرده الا باید همه به تیپ وقیافه شون برسند
romangram.com | @romangram_com