#بانوی_کوچک_پارت_108


- اره خودمم خیلی تغییر کردم ؟

- نه اتفاقا خواستم بگم بزنم به تخته اصلا تغییر نکردی.

شهروز با محبت نگاهش کردو گفت : اما تو خیلی تغییر کردی . بزرگ شدی . مرد شما

- شما لطف داری عمو هرچی شده باشم هنوزم واسه شما همون پسر بچه ی تخسم

شهروز خنده ی بلندی کرد و دوباره با محبت دست شهروزو فشرد.شهروز به سمتم برگشت و گفت : ساره جان ایشون بردیا هستند پسر کیا

سلام کوتاهی کردم و به گفتن خوشبختم اکتفا کردم.

سرمی هوا و این جمع غریبه برام نا خوشایند بود.سینه ام خس خس می کرد و خسته بودم.کیا باخنده روبه بردیا گفت:پسرم ساره واسه هم نشینی با ما خیلی جوونه ببرش پیش خودتون

من باصدای ارومی گفتم : مزاحم نمیشم

بردیا درجوابم گفت : مراحمید بفرمایید

دوست نداشتم برم اما وقتی دیدم شهروز واسه رفتنم مخالفتی نداره رفتم.راستش یه جورایی بهش حق می دادم شاید دوست داشت پیش دوستانش باشه و من نمی خواستم مزاحم باشم.اما بازهم دلم گرفت از این که توجهی به حال من نداشت . تو حال خودم بودم که به کنار تختی رسیدیم که تقریبا پشت تختی بود که کیا وخانواده اش اشغال کرده بودند.به تخت که رسیدیم چشمم خورد به چند تا دختر و پسر جوون که مشغول شوخی و خنده بودند . بردیا رو به جمع گفت : همگی ساکت باشید مهمون داریم

بچه ها بهم نگاه کردند اروم سلام کردم که همه شون با مهربونی جوابمو دادند.بردیا گفت : بفرمایید ساره خانم

خودش زودتر از من کفشهاشو در اورد و روی تخت نشست من به تنهاجای باقی مانده که کنار بردیا بود نگاه کردم همون جا بدون در اوردن کفشهام نشستم.

همگی به من معرفی شدند اونقدر بی حال و حوصله بودم که اصلا نفهمیدم اسمهاشون چیه فقط از بین اون جمع خواهر بردیا رو که روبه روم بود شناختم اونم به خاطر چهره ی بانمک و سبزه ای که داشت و البته چشمهای مهربونی ازم می خواست تو اون جمع غریبی نکنم.

باران خواهر بردیا دختر بانمکی بود که باحرفهایی که میزد جو شادی رو به وجود اورده بود.چشم دوختم به تخت روبه رو شهروز پشتش به من بود.کتی تقریبا خم شده بود و هر کس از دور می دید فکر می کرد سرشو روی شونه ی شهروز گذاشته . من این جمعو دوست نداشتم.

romangram.com | @romangram_com