#بانوی_کوچک_پارت_107
حسادت به چی ؟
حسادت به این که شهروز حواسش به کسی غیر از من باشه.من تو این دنیا به جز شهروز کسی رو نداشتم اگه شهروزو از دست می دادم مطمئنا دیگه چیزی با ارزشی تو این دنیا نداشتم.
با بغض سرمو انداختم پایین وشروع کردم باگوشه ی چادرم بازی کردن دوست داشتم بریم.از اینجا و از این محیطی که احساس می کردم شهروزو از من دور می کنه دور بشیم .
هوا سرد بود تمام صورتم یخ کرده بود.سرفه ی کوتاه خشکی کردم اما شهروز به سمتم بر نگشت اصلا انگار حواسش نبود من دارم سرفه می کنم.از بغض بود یا از سرما سینه ام شروع به خس خس کرد.نفس هام هم با خس خس همراه بود
همین طور تو دنیای خودم بودم که دیدم دستی یه لیوان چای گرم جلوم گذاشت سرمو بالا گرفتم وچشم دوختم به نگاه نگران و مهربون شهروز.شهروز زل زد به چشمهام انگاری بغض نگاهم و دلگیری چشمهامو دید . اروم گفت : بخور گرمت میشه.چاییتو بخور بعدش میریم
چاییم که به نصفه رسید شهروز شروع کرد به خداحافظی که کیا گفت امکان نداره بذارم برید و این حرفها . کتی بیشعور هم از بازوی شهروز اویزون شده بود و التماس می کرد کمی دیگه بمونیم . اما شهروز بد بودن حال منو بهونه کرد.خواستیم بلند شیم که کتی گفت:حتما ساره جان اینجا کنارما بهش خوش نمی گذره بهتره برن پیش جوونا
کیا در جوابش گفت : کتی راست میگه ساره خانم شما برین پیش بچه ها این طوری کمتر حوصله تون سر میره
کلافه همون جا نشسته بودم کجا می رفتم من بدبخت منی که کسی رو نمی شناختم و از جمعهای خودی گریزون بودم چه برسه به جمع های غریبه.
کیا شروع کرد به صداکردن کسی : بردیا ... بردیا ...
شهروز باتعجب پرسید : مگه بردیا برگشته ؟
کیا در جوابش گفت : اره .دو هفته ای میشه که برگشته
شهروز لبخندی زد و گفت : حتما خیلی عوض شده ... باید بزرگ شده باشه نه؟
کیا بلند خندید و گفت:بزرگم که شده باشه هنوز تو واسش عمو شهروزی خیلی سراغتو می گرفت .
با صدای سلام کسی سرمو بلند کردم .چشم دوختم به پسر بلند قد و چهار شونه ای که رو به روم ایستاده بود.موهای یک دست مشکی داشت که همه رو زده بود رو یه بالا و چشمهای مشکیش تو سیاهی شب برق می زد.تیپ اسپرت زده بود ومی تونم بگم واقعا تو زیبایی چیزی کم نداشت. با شنیدن صدای سلام شهروز به خودش حرکتی داد . من نگاهمو که فقط از سر کنجکاوی بود از بردیا گرفتم و جام بلند شدم که شهروز راحت باشه.شهروز از روی تخت بلند شد و پایین اومد.به سمت بردیا رفت وبا محبت ب*غ*لش کرد.بردیا با لبخند نگاهی به شهروز انداخت وگفت : عمو شهروز خودتی؟
romangram.com | @romangram_com