#بانوی_کوچک_پارت_106


بستنی که تموم شد برگشتم سمت شهروز و گفتم : دستت درد نکنه خیلی خوش مزه بود

شهروز با نگاه مهربونش بهم گفت : نوش جونت عزیزم چیز دیگه ای نمی خوای ؟

- نه دیگه بسه

- پس پاشو بریم حیاط دیدی که کیا دعوتمون کرد

- منم بیام ؟ نمیشه بمونم تو بری ؟

همون طور که بلند میشد کتشو از پشت صندلی برداشت و گفت:نمیشه تو اگه تنها بمونم اینجا رو میریزی بهم پیشم باشی خیالم راحت تره

ناراضی از جام بلند شدم و بعد از مرتب کردن چادرم همراه با شهروز همراه شدم

فضای حیاط خیلی قشنگ بود . حیاط پر بود از بید مجنونهایی که زیر هرکدوم تختهایی گذاشته شده بود .حیاط تقریبا شلوغ بود همه ی تختها تقریبا پر بودند .شهروز به سمت تخت بزرگی که تقریبا وسطهای حیاط قرار داشت حرکت کرد و منم دنبالش می رفتم . کنار تخت که رسیدیم فقط چهره ی کیا برام اشنا بود.به جز کیا دوتا مرد مسن و دوتا خان مسن هم بودند.شهروز شروع به سلام و احوالپرسی کرد .

مشخص بود که این خانواده خیلی خوب با شهروز اشنا هستند منم هم در کنار شهروز فقط به دادن سلامی کوتاه اکتفا می کردم . کیا دعوتمون کرد که باهاشون باشیم شهروز اول قبول نمی کرد اما وقتی اصرار شدیدشون رو دید قبول کرد که مدت کوتاهی کنارشون باشیم . می خواستیم روی تخت بشینیم که صدای سلامی باعث شد به عقب برگردم . خانم نسبتا جوون و زیبایی پشت سرمون بود که بهش می خورد حدود 30-32 سالش باشه . خانم جوان با صمیمیت به سمت شهروز اومد با ذوق و شوق به شهروز دست داد و مشغول احوالپرسی باهاش شد.من منتظر ایستاده بودم انگاری متوجه حضور من نبودند. شهروز به سمت من برگشت من به زن سلام کردم که شهروز دست منو گرفت و به سمت خودش کشید لبخند مهربونی به من زد و گفت : اونجا چرا تنها ایستادی بیا کنار من

کنارش که رسیدم زن موشکافانه نگاهم کرد . سلام کردم که شهروز گفت : اینم ساره خانم عزیز ما ...

نمی دونم چرا اما احساس کردم نگاه زن رنگ باخت.شهروز به سمت من برگشت و گفت : ساره جان ایشون هم کتی خانم هستند خواهر کیاجان.یه زمانی باهم همکار بودیم.

با کتی دست دادم و اون همچنان مات نگاهم می کرد .تو نگاهش نمی دونم چی بود اما هر چی بود انرژی مثبتی به من منتقل نمی کرد.

کیا ازما دعوت کرد که کنارشون بشینیم اول از همه کتی بالا رفت ونشست بعد هم کنارش شهروز جا گرفت منم بدون این که کفش هامو از پام در بیارم همونجا کنار شهروز نشستم و پاهامو روی زمین قرار دادم.نا اشنای اون جمع من بودم شهروز که نشست کتی شروع کرد باهاش صحبت کردن و مداوم حرف می زد و گاهی هم بلند بلند می خندید اما شهروز فقط در مقابل حرفهاش به لبخندی اکتفا می کرد.از تصور صمیمتی که بین شهروز و کتی بود نا خود اگاه قلبم فشرده شد.نمی دونم چرا اما احساس خوبی نداشتم.دلم گرفته بود احساس می کردم شهروز حواسش به من نیست ، من حس تنهایی تو این جمعو دوست نداشتم.

نا خوداگاه بغضی روی گلوم نشست.بغض از چی نمی دونم.از تنهایی ؟ از بیماری ؟ و شاید هم از حسادت !

romangram.com | @romangram_com