#بانوی_کوچک_پارت_105
شهروز با تعجب نگاهم می کرد و من همچنان ادامه می دادم که شهروز کلافه پفی کرد و رو به مرد گفت : ببینید چی می خواد
محکم دستهامو کوبیدم به هم و رو به مرد گفتم : یه بستنی می خوام زیرش نسکافه ای باشه ، وسطش بستنی سیب پسته باشه ردیف بعدی بستنی باطعم قهوه باشه ردیف اخرم بستنی کاکائویی باشه روشم شکلات اب کنید و بریزید
شهروز متعجب و کمی عصبانی گفت:معلوم هست چی می خوای ساره ... این چیه سفارش دادی
- شهروز تو رو خدا
بازهم کلافه پوفی کرد ورو به مرد گفت:هر چی که گفت همونو واسش بیارید البته ظرفش تا می تونید کوچیک باشه
- اخه قربان ما همچین مدل بستی تو منو نداریم چیکار کنم ؟
شهروز کلافه سری تکون داد و گفت : برو دیگه احمد من چه می دونم یه همچین چیزی بسازید واسش بیارید دیگه
احمد که رفت شهروز به سمتم برگشت و گفت:راحت شدی؟
خندیدمو گفتم : اره دستت درد نکنه خیلی وقته ه*و*س بستنی کرده بودم
- ساره خدا شاهده اگه ...
- می دونم ... می دونم ... قول می دم حالم بد نشه
- ساره به خدا تو ابهت منو امروز زیر سوال بردی ... کسی تا حالا نتونسته رو حرف من حرف بزنه اما امروز تو اینجا هر کاری دلت می خواد میکنی
بستنی رو که واسم اوردن اونقدر با ل*ذ*ت و ولع می خوردم که شهروز چند باری به خنده افتاد و همش می گفت ارومتر ساره جان کسی که دنبالت نکرده
اما من گوش نمی دادم بستنی اونقدر واسم خوشمزه بود که همشو یکجا خوردم حتی به حرفهای شهروز که می گفت مریضمو حداقل نصفشو بخورم هم اهمیت ندادم
romangram.com | @romangram_com