#بانوی_کوچک_پارت_104


- جوونای امروز که مثل ما نیستند داغند حالیشون نیست توحیاط نشستند

- اشکال نداره بذار هر جا راحتند اونجا باشند

بعد از حرفهایی که بینشون زده شو کامرانی قصد رفتن کرد و حین رفتن از ما دعوت کرد که حتما بعد از شام سری بهشون بزنیم .

شام که خورده شد شهروز ازم پرسید : خوب ... ساره خانم امشب شب شماست دسر چی میل دارید

گوشه چشمی نازک کردمو گفتم : حالا نیست که از اول شب همه چی به خواست من بوده

شهروز خندید و گفت : پرو شدیا بچه اصلا لازم نکرده خودم انتخاب می کنم

شهروز گارسونو صدا کرد پشیمون شدمو با عجله گفتم : ببخشید بذار من انتخاب کنم

مرد به کنارمون رسید شهروز اشاره ای به من کرد و گفت : ببینید خانم چی میل دارند

مرد منتظر نگاهم کرد که با هیجان دستهامو کوبیدم به همو گفتم : بستنی

شهروز متعجب و با صدای بلندی گفت : بستنی ... دیوونه شدی؟

خنده ای شیطانی روی لبم اومد و گفتم : اره بستنی

شهروز اخمی کرد و گفت : لازم نکرده ... تو هنوز صدات درست و حسابی در نمیاد اون وقت بستنی می خوای؟

بعد هم به سمت مرد برگشت وگفت : دوتا نسکافه ی گرم و ..

خواست ادامه بده که باحالتی پرش مانند دستشو از روی میز گرفتمو با مظلومانه ترین لحن گفتم : تو رو خدا ....اگه واسم بستنی بخریا اون قدر دوست خواهم داشت که نگو ... تو رو خدا من یه هفته مریض بود گ*ن*ا*ه دارما دلت میاد روی من مریضو زمین بندازی

romangram.com | @romangram_com