#بانوی_کوچک_پارت_102


ذوق زده از جام بلند شدم .شهروز هم بلند شد . دم پله ها که رسیدیم مرد بفرماییدی گفت و من با ذوق بدون این که منتظر شهروز باشم به دو از پله ها بالا رفتم.

بالای پله ها که رسیدم کمی نفس نفس می زدم.شهروز به کنارم اومد و اروم پشتمو ماساژ داد و بالحنی عصبانی گفت : بالا اومدن خیلی واجبه

سرفه ی کوتاهی کردم و گفتم : اره ... خیلی

شهروز هم با حرص گفت : بفرمایید اینم بالا

من پشتم به سالن بالا بود چشمهامو بستم می خواستم یه دفعه اون چیزایی که شهروز تعریف کرده بودو ببینم.برگشتم و با دیدن چیزی که روبه روم بود به شدت شوکه شدم.

چند ثانیه به روبه رو خیره شدم وبعد کم کم این بهت جای خودشو به عصبانیت داد برگشتم سمت شهروزو گفتم : اینجا رویاییه ؟

شهروز با خنده گفت : اره دیگه

طبقه ی بالا یه راهروی بلند بود که سرتاسر چند تا اتاق داشت فقط همین . یعنی اون لحظه دوست داشتم کله مو بکوبم به دیوار.حرصی برگشتم سمت شهروز و گفتم:مسخره

شهروز خنده ی بلندی کرد و گفت : فضولیت تموم شد ؟ بریم شام

با حرص همراهیش کردم.سر میز شام نشستیم . اولش از حرص با شهروز حرف نمی زدم اما بعد دلم نیومد این شبو خراب کنم . امشب شب دوست داشتنی من بود و بس. مشغول خوردن شام خوشمزه ای بودیم که شهروز به سلیقه ی خودش سفارش داده بود . باشنیدن صدایی که می گفت:

- به به جناب شهروز خان عزیز . پارسال دوست امسال هیچی؟

سر بلند کردم و چشم دوختم به شخص صاحب صدایی که شهروز با شنیدن صداش لبخندی زد و به سمتش برگشت . معلوم بود خیلی خوب با شهروز اشنایی داره.

نگاهمو دوختم به مردی که رو به روم بود .مرد تقریبا مسنی که معلوم بود چند سالی از شهروز بزرگتر . یک مرد با موهای تقریبا سفید که چهره ی تقریبا مهربونی داشت.

شهروز به احترام مرد از جاش بلند شد و با خنده مشغول خوش و بش با مرد شد.

romangram.com | @romangram_com