#بامداد_خمار_پارت_99

فردا صبح می روی به این نشانی. سپرده ام این آقا ببردت برایت یك دست كت و شلوار و ارسی چرم بخرد. روز «
پنجشنبه با سر و وضع مرتب می آیی، حالیت شد؟
.بله آقا -
.خوش آمدی -
دلم گرفت. نمی دانستم از تفرعن پدرم بود یا از تهی دستی همسر آینده ام. پدرم می دانست كه ما از گوشه ای نگاه می
.كنیم. او را می كوبید. می خواست برتری ما و حقارت او را به رخم بكشد. عصبانی شده بودم
برخاست. در این خانه مجلل معذب بود. خودش نبود، آن رحیم وحشی شوریده حال. ببری وحشی بود كه در قفس افتاده
:بود، كه رامش كرده بودند. با این همه به خود جرئت داد و زیر لب گفت
.سلام مرا به محبوبه برسانید -
:پدرم به تندی با لحنی ؼضب آلود گفت
.برو -
.پنجه اش را لای موها برد و آن ها را بالا كشید تا كلاه بر سر گذارد. باز دلم دیوانه شد
*****
طی ده روز آینده پدرم دایه خانم را خواست و به او دستور داد تا به اتفاق حسن خان به دنبال خرید یك خانه نقلی كوچك،
نه چندان گرانقیمت، در یكی از محلات متوسط برود تا به اسم من كنند. یك دكان تر و تمیز و مناسب هم در همان اطراؾ
به اسم من خرید. دایه آن خانه را به سلیقه خود با وسایل ابتدایی و ضروری زندگی و چند قالی كه البته خرسك بودند فرش
كرد. فقط دو سه دست رختخواب كامل ساتن از آن ده دوازده رختخوابی را كه قبلا برای جهیزیه من تدارك دیده بودند به
سینی و .هر روز می رفت و می آمد و وسیله می برد. دیگ، سینی مسی. آبكش. مقداری ظروؾ چینی .آن خانه برد
انگاره نقره. قلیان و سر قلیان نقره. یك دست قاشق و چنگال. دو چراغ لاله. یك مردنگی. دو سه تا مخده. دو چراغ گرد
.سوز و یك چراغ بادی. این دایه خانم بود كه جهاز مرا، به تنهایی، در خانه آینده ام كه هنوز آن را ندیده بودم می چید
چه قدر با جهاز بردن برای نزهت فرق داشت. برای عروسی نزهت از خانه داماد خوانچه می آوردند، پر از شیرینی، آینه
شمعدان، ترمه، حنا، نقل نبات، و مادرم برای دامادش نصیرخان طبق طبق جهاز می فرستاد. قاطر پشت قاطر رختخواب
های ساتن و مخمل، قالیچه های ابریشمین. لاله های رنگی. چلچراغ و چندین مردنگی. همه چیز از سفیدی برؾ تا سیاهی
زؼال. مخده های مروارید دوزی شده. از اسباب بزك گرفته تا وسایل آشپزخانه. انواع چینی آلات و بلورجات و ظروؾ
نقره. پرده های پولك دوزی شده و شال های كشمیر و ترمه. اسباب حمام كامل. یك باغ كوچك در قلهك كنار باغ پدرم.
.علاوه بر آن سه دانگ از یك آبادی كه قرار بود سه دانگ آن هم جهاز من باشد كه پدرم به روی خودش نیاورد
چه عروسی ای برای نزهت گرفتند! هفت شبانه روز بزن و بكوب در اندرونی و بیرونی. چه سفره عقدی! سفره ترمه،
آیینه شمعدان نقره به قد یك آدم. كاسه نبات كه دیگر واقعا تماشایی بود. به دستور مادرم آن را رنگی ساخته بودند. سینی
اسپند نقره بود. نان سنگك با یار مبارك باد روی آن. پدرم پول طلا به مادرم سپرد تا شاباش كند. عجب تماشایی بود! هفت
محله خبردار شدند. جمعیت پشت دیوار باغ دو پشته به تماشا آمده بود. لباس عروس حكایت دیگری بود. یك مادام ارمنی

romangram.com | @romangram_com