#بامداد_خمار_پارت_100

كه در لاله زار مؽازه داشت آن را دوخته بود. روزی كه صورتش را بند می انداختند به اندازه یك عروسی بریز و بپاش
شد. پدر و مادرم بال درآورده بودند. چه قدر پدرم با نصیر خان گرم گرفته بود. مرتب به پشتش می زد و با او می گفت و

.می خندید
عروسی من داستان دیگری بود. سوت و كور بود. هیچ كس دل و دماغ نداشت. خودم از همه بی حوصله تر بودم. می
.خواستم زودتر از آن خانه فرار كنم و از این همه فشار روحی راحت بشوم
پنجشنبه از صبح مادرم و آقا جان كز كرده و گوشه ای نشسته بودند. دایه خانم به كمك خجسته در اتاق گوشواره بساط
زمین تا .شیرینی و شربت و میوه مختصری چیدند و لاله گذاشتند. خبری از آیینه و شمعدان نبود. سفره عقدی در كار نبود
آسمان با عروسی خواهرم تفاوت داشت. ولی من هم گله ای نداشتم. اصلا متوجه این چیزها نبودم. حواسم جای دیگر بود.
اگر دایه جان نبود، همان چهار تا شیرینی هم در آن اتاق كوچك وجود نداشت. خواهرم نزهت برای ناهار آمد. شوهرش
بهانه ای یافته و برای سركشی به ده رفته بود. می دانستم از داشتن چنین باجناقی عار دارد. كسی نپرسید چرا نصیر خان
نیامده! خواهرم از خجالت حتی بچه اش را هم نیاورده بود تا مجبور نشود دایه اش را هم بیاورد كه داماد را ببیند. روحیه
.نصیرخان هم دست كمی از پدر و مادرم نداشت
--------------------------------------------------------------------------------
PMگل مریمٔ٘-ٓٙ-ٖٓ:ٖٗ ,ٕٓٓ0
هوا كم كم خنك می شد. اول پاییز بود. درها را رو به حیاط بسته بودند. حدود یك ساعت به ؼروب مانده عاقد برای
بعد سر و كله رحیم و مادرش پیدا شد. رحیم در لباس نو، با كت و شلوار و جلیقه و ارسی های .خواندن خطبه عقد آمد
چرم مشكی. باز هم همان موهای پریشان را داشت. واقعا زیبا و خواستنی شده بود، گرچه من او را در همان لباده و
.پیراهن یقه باز بیشتر می پسندیدم. انگار در این لباس ها كمی معذب بود
مادرش زنی ریزه میزه و لاؼر بود كه زیور خانم نام داشت. موهای سفیدش را حنا بسته و از وسط فرق باز كرده بود كه
چشم های ریز و سیاهی داشت كه با سرمه سیاهتر شده بودند. بینی قلمی و لب های .از زیر چارقد ململ سفید پیدا بود
.متناسب او بی شباهت به بینی و لب های رحیم نبود
می ماند چشم های درشت رحیم كه قهرا باید به پدرش رفته باشد. زیور خانم رفتار تند و تیزی داشت. پیراهن چیت گلدار
نویی به تن كرده بود و به محض ورود به اتاق، در حالی كه از ذوق و شوق سر از پا نمی شناخت، كله قندی را كه به
:همراه داشت بر زمین گذاشت و با دو ماچ محكم لپ های بزك كرده مرا بوسید و با شوق فراوان گفت
.آرزوی چنین روزی را برای پسرم داشتم -
بوی گلاب نمی داد. من با صورت بند انداخته و بزك كرده با لباس ساتن صورتی كه برای خواستگاری پسر شازده دوخته
بودند نشسته بودم و انگار خواب می بینم. فقط دلم می خواست رحیم كه پیش از عقد توی حیاط ایستاده بود زودتر بیاید و
مرا ببرد. تا از زیر این نگاه های كنجكاو، ؼمگین و یا ناراضی، از این برو بیای مصنوعی كه دایه و دده خانم به راه
انداخته بودند، از این مراسم. حقارت بار كه برایم ترتیب داده بوند، زودتر خلاص شوم. عاقد به اتاق پنجدری كه پدرم با

romangram.com | @romangram_com