#بامداد_خمار_پارت_101
بی اعتنایی و با چهره ای گرفته در آن نشسته بود رفت و پشت در اتاق گوشواره كه من در آن بودم قرار گرفت و خطبه
.را خواند
:وقتی به مبلػ مهریه كه پدرم دوهزار پانصد تومان قرار داده بود رسید، مادر رحیم با چنگ به گونه اش زد و گفت
!وای خدا مرگم بدهد الهی -
خطبه سه بار خوانده شد. باید صبر می كردم و بعد از گرفتن زیر لفظی بله را می گفتم. ولی ترسیدم كه آن ها چیزی برای
زیر لفظی نداشته باشند. پس در دفعه سوم بلافاصله بله گفتم. دده خانم بر سرم نقل و پول شاباش كرد كه مادر رحیم و
خجسته خنده كنان جمع می كردند. حقارت مجلس دل آزار بود. تلاش های معصومانه خجسته و كوشش های پر مهر دده
خانم و دایه خانم كافی نبود تا از واقعیت ها را وارونه جلوه دهند. تا بر این واقعیت كه پدر و مادرم این داماد را نمی
خواستند سرپوش بگذارد. تا تنگی دست او را پنهان كند. مادر رحیم شادمانه می خندید و نقل به دهان می گذاشت. بعد
اشتباه كرده .رحیم آمد و من دیگر ؼیر از او هیچ چیز ندیدم. همان چشمان درشت، پوست تیره و همان لبخند شیطنت بار
بودم، با كت و شلوار خواستنی تر هم شده بود. دایه دستش را گرفت و آورد و كنار من نشست. دست در جیب كرد. یك
بعد مادرش جلو آمد. یك النگوی طلا به دستم كرد و باز مرا .جفت گوشواره طلا بیرون آورد و كؾ دست من گذاشت
بوسید. انگشتر جواهر نشانی در كار نبود كه برق آن چشم همه را خیره كند. در عوض من خیره به برق چشمان او نگاه
می كردم. هیچ عروسی در دنیا دل گرفته تر و خوشبخت تر از من نبود. مخصوصا وقتی كه با دست محكم مردانه اش
:دست كوچك و نرم مرا گرفت و گفت
!آخر زن خودم شدی -
.و باز همان لبخند شیطنت آمیز لب هایش را از هم گشود و دندان های ردیؾ مروارید گونه اش را به نمایش گذاشت
خواهر بزرگ ترم كه با اندوه و یاس در آستانه در اتاق ایستاده بود و با دلی گرفته تماشا می كرد. جلو آمد. یك جفت
النگوی پت و پهن به دستم كرد و مرا بوسید. یك كلام با رحیم صحبت نكرد. شك داشتم كه حتی نیم نگاهی هم به چهره او
افكنده باشد. نمی دانستم آیا اگر او را در خیابان ببیند باز می شناسد یا نه؟ سكوتی برقرار شد. مادر رحیم برای شكستن آن
سكوت تلخ هل كشید و هلهله كرد. دایه یك سینی برداشت و ضرب گرفت. مادر رحیم و دده خانم و خجسته دست می زدند.
:پدرم با مشت به در كوفت. انگار كه به قلب من می كوبد. به صدای بلند و خشنی گفت
چه خبرته؟ صدایت را سرت انداخته ای دایه خانم؟ -
:دایه از این سو با رنجش آشكاری گفت
.وا، آقا خوب دخترمان دارد عروس می شود. شادی می كنیم دیگر. شگون دارد -
:پدرم آمرانه فریاد زد
.این جا این سر و صداها را راه نینداز .دنبك را بده دستشان ببرند خانه شان تا كله سحر هر قدر می خواهند بزنند -
دیگر نمی دانستیم چه باید بكنیم. خواهر بزرگم رفت و برگشت و پیؽام .دایه سرخورده و دلخور سینی را زمین گذاشت
:آورد
romangram.com | @romangram_com