#بامداد_خمار_پارت_102
.محبوب، بیا آقا جان با تو كار دارند -
فقط با من. رحیم گویی وجود نداشت. از جا بلند شدم و وارد پنجدری شدم و در را پشت سرم بستم. پدرم روی یك مبل
افتاده بود. سر را بر پشتی مبل نهاده، پاها را تا وسط اتاق دراز كرده بود. مچ پای راستش روی مچ پای چپ قرار داشت.
نه تنها تكمه كتش باز بود، بلكه نیمی از تكمه های بالای جلیقه و یقه پیراهنش نیز گشوده بود. مثل این كه احساس تنگی
نفس می كرد. هرگز او را این قدر آشفته حال و نا مرتب ندیده بودم. دست ها را بی حس و حال روی دسته مبل نهاده و
مچ دست هایش را از دسته مبل رو به پایین آویزان بود. رنگ به صورت نداشت و به سقؾ خیره بود. جواهری را از
چنگش به یؽما برده بودند. مادرم در لبه پنجره نشسته و به شیشه های رنگین ارسی تكیه داده بود. انگار او نیز جان در
بدن نداشت. حتی چادر نیز بر سر نیفكنده بود. با پیراهن گلدار آن جا نشسته بود و دست ها را سست و بی جان بر زانو
انداخته بود. مرا كه دید برخاست و جلو آمد. یك انگشنر الماس نسبتا درشت پیش آورد و در دست من گذاشت. نگفت
:مبارك باشد. گفت
.این را از من یادگاری داشته باش -
.و اشكریزان از در اتاق خارج شد
همچنان سر به زیر افكنده و دست ها را به هم گرفته و ایستاده بودم. .پدرم مدتی ساكت ماند. من نمی دانستم چه باید بكنم
:خواهرم در كنارم بود. پدرم رو به سقؾ كرد. با صدای آهسته و بی جان گفت
به تو گفته بودم ماهی سی تومان كمك خرجی برایت می فرستم؟ -
:می خواستم بگویم شما كی با من حرؾ زده بودید؟ ولی فقط گفتم
.نه آقا جان -
.می دهم دایه خانم برج به برج برایت بیاورد -
با زحمت زیاد دست راست را بالا برد و در جیب داخل جلیقه كرد. یك سینه ریز مجلل طلا از آن بیرون كشید و به طرفم
:دراز كرد
.بیا بگیر. این برای توست -
.با احترام دو سه قدم جلو رفتم و سینه ریز را گرفتم
» .بینداز گردنت «
با كمك خواهرم سینه ریز را به گردن انداختم. پدرم نگاهی به آن و به صورت جوان و بزك كرده من كرد و مثل مریضی
كه درد می كشد، چهره اش درهم رفت و دوباره سر را بر پشتی مبل تكیه داد و دست هایش از مچ از دسته مبل آویزان
.شد. هیچ هدیه ای برای رحیم نبود. اصلا اسمی هم از او نبود
.خوب، برو به سلامت -
:جرئتی به خود دادم و با صدایی كه به زحمت از حلقومم خارج می شد گفتم
آقا جان، دعایم نمی كنید؟ -
در خانواده ما رسم بود كه پدرها شب عروسی فرزندشان، هنگام خداحافظی دعای خیر بدرقه راهشان می كردند و برایشان
romangram.com | @romangram_com