#بامداد_خمار_پارت_103

سعادت می كردند. دعاهای پدرم را در حق نزهت دیده بودم كه اشك به چشم همه حتی عروس و داماد آورده بود. آن زمان

.به این مسایل اعتقاد داشتند. آن زمان دعاها گیرا بود
پوزخندتلخی بر گوشه لبان پدرم ظاهر شد. سكوتی بین ما به وجود آمد. انگار فكر می كرد چه دعایی باید بكند. پدرم، با
:همان حالی كه نشسته بود، دو انگشت دست راست را با بی حالی بلند كرد. سرش همچنان بر پشت مبل تكیه داشت. گفت
.دو تا دعا در حقت می كنم. یكی خیر است و یكی شر -
با ترس و دلهره منتظر ایستادم. خواهرم با نگرانی و دلشوره بی اراده دست ها را به حالت تضرع به جلو دراز كرد و
:گفت
..... آه آقا جان -
:پدرم بی اعتنا به او مكثی طولانی كرد و گفت
.دعای خیرم این است كه خدا تو را گرفتار و اسیر این مرد نكند -
:باز سكوتی برقرار شد. پدرم آهی كشید و قفسه سینه اش بالا رفت و پایین آمد و ادامه داد
.دعای شرم آن است كه صد سال عمر كنی .و اما دعای شرم -
سر جایم میخكوب شده بودم. نگاهی متعجب با خواهر بزرگترم رد و بدل كردم. این دیگر چه جور نفرینی بود؟ این كه
:خودش یك جور دعا بود! پدرم می فهمید كه در مؽز ما چه می گذرد. گفت
توی دلت می گویی این دعا كه شر نیست. خیلی هم خیر است. ولی من دعا می كنم كه صد سال عمر كنی و هر روز -
.بگویی عجب ؼلطی كردم تا عبرت دیگران بشوی. حالا برو
:نزدیك در رسیده بودم كه دوباره پدرم صدایم زد. این كه اسمم را ببرد، نه. فقط گفت
.صبر كن دختر -
.بله آقا جان -
.تا روزی كه زن این جوان هستی، نه اسم مرا می بری، نه قدم به این خانه می گذاری -
:فقط گفتم
.خداحافظ -
.به سلامت -
برخلاؾ رسوم متداول آن زمان كه دخترها هنگام ترك خانه پدر گریه می كردند، هیچ یك .خجسته و نزهت مرا بوسیدند
.از ما گریه نكردیم. گریه مال عروس هایی بود كه در آن دل همه خون نباشد
سوار كالسكه پدرم شدیم. كروك كالسكه را كشیده بودند. یا به علت شرمندگی پدرم یا به دلیل خنكی هوای اول پاییز. دایه
مقداری شیرینی و قند و یك قابلمه بزرگ ؼذا در كالسكه گذاشت و خودش هم سوار شد. وقتی مادر رحیم خواست سوار
:شود، رحیم خم شد و گفت
.نه ننه، جا نیست. برو خانه -

romangram.com | @romangram_com