#بامداد_خمار_پارت_104

:مادرش گفت
.آخر امشب شب عروسی توست -
.باز همان لبخند تمسخرآمیز بر لبان رحیم نشست
!برای همین می گویم برو خانه ات دیگر -
.باز خاری در دلم خلید. خوشم نیامد
در برابر چشم دایه مثل دو مجسمه، مودب و دست به زانو نشستیم. به دستور دایه كالسكه از چند خیابان و یكی دو كوچه
.گذشت و در محله نسبتا شلوؼی مقابل یك خانه كوچك ایستاد
دایه كلیدی از جیب بیرون كشید و در چوبی سبز رنگ كوچكی را گشود. وارد دالان باریكی شدیم. سمت راست دالان
مستراح بود. وقتی دالان به انتها می رسید، با یك پله به حیاط مربوط می شدند. هیزم اندكی در گوشه انبار قرار داده
بودند. دست راست، در كمركش حیاط، دهنه تاریك معبری بود كه سقؾ ضربی از آجر داشت. این دهنه باریك با چند پله
به مطبخ كوچك دودزده ای می رسید. میان حیاط حوض كوچكی با آب سبز رنگ لجن بسته قرار داشت. رو به روی در
ورودی پلكانی از گوشه حیاط بالا می رفت و به ایوان كوچكی منتهی می شد با دو اتاق. یكی بزرگ تر كه اتاق اصلی بود
و به اصطلاح اتاق پذیرایی محسوب می شد و با دری به ایوان باز می شد و از درون به اتاق كوچك تری راه داشت كه
اتاق خواب و صندوقخانه ما شد. این اتاق پنجره ای رو به ایوان داشت. ولی برای رفت و آمد به آن باید از اتاق اصلی كه
.من به آن تالار می گفتم، عبور كرد. چه تالاری! چهار متر و نیم در پنج متر
كؾ اتاق ها را دایه با قالی خرسك من فرش كرده و مخده ها را كنار دیوار اتاق بزرگتر جا داده بود. پرده گلدار نسبتا زیبا
.ولی ارزان قیمتی آویزان كرده بود. در اتاق كوچك تر جنب تالار فرو رفتگی ای در دیوار وجود داشت
دایه جلوی آن را نیز پرده آویخته و صندوق لباس ها و وسایل مرا .مثل این كه جای گنجه ای بود كه هرگز نصب نشده بود

در پشت آن قرار داده بود. روی طاقچه پیش بخاری انداخته و آن را با سلیقه از وسط جمع كرده و سنجاق زیبایی به آن
زده بود به طوری كه شكل پروانه به خود گرفته بود. روی آن، بالای طاقچه، یك چراغ لاله و یك آیینه كوچك و شانه
گذاشته بود. من عروسی بودم كه حتی آیینه و شمعدان نداشت. لاله دیگر در اتاق بزرگ تر یا به قول من حسرت زده در
تالار بود. در این اتاق پذیرایی نیز دو پنجره رو به ایوان در دو طرؾ در ورودی قرار داشت. یك باؼچه كوچك، دو متر
.در یك متر در كنار حوض بود. خشك مثل كویر. تمام وسعت آن خانه به صد و پنجاه متر نیز نمی رسید
--------------------------------------------------------------------------------
PMگل مریمٔ٘-ٓٙ-ٖٓ:ٗٗ ,ٕٓٓ0
دایه خانم اثاث را از كالسكه پیاده می كرد و در آشپزخانه یا اتاق پذیرایی می گذاشت. من پا به حیاط گذاشتم و مات و
مبهوت به در و دیوار خیره شدم. تمام این خانه به اندازه حیاط خلوت خانه پدری ام نیز نمی شد. آن عروسی فقیرانه و این
خانه محقر و آن روز سخت و درناك كه روز ازدواج من بود، مرا از پا افكنده بود. آب انبار كوچكی درست زیر اتاق
بزرگ قرار داشت و من می ترسیدم كه سقؾ آب انبار كه كؾ اتاق بود فرو بریزد و ما را در كام خود بكشد. خسته در

romangram.com | @romangram_com