#بامداد_خمار_پارت_105

كنار دیوار ایستاده بودم و به كؾ آجری و در و دیوار حیاط كه در سایه روشن اول ؼروب ؼریب و ؼمبار می نمود چشم
دوخته بودم. بره آهویی بودم كه در دشتی خشك و ؼریب تنها و سرگردان مانده و در پشت سرش شكارچی و مقابلش
.تنها و دل شكسته بودم. گله مند از پدرم، از مادرم و از دنیا .سرزمینی مرموز و ناشناخته گسترده بود
دلم می خواست رحیم نیز كنار من باشد. ولی او درگیر رفت و آمد و كمك به دایه جان بود. این خانه كه برای او نیز تازه
بود، ظاهرا در چشم او جلوه ای دیگر داشت. از اتاق خارج شد. متوجه من شد كه كز كرده بودم و هنوز در گوشه حیاط
به دیوار تكیه داده بودم. كنارم آمد و دست راست را بالای سرم به دیوار تكیه داد و مرا در سایه وجود خودش قرار داد.
:اولین دفعه ای بود كه آن موهای پریشان و آن لبخند شیطنت آمیز را این همه از نزدیك می دیدم. پرسید
.چرا این جا ایستاده ای؟ بفرمایید توی اتاق. شب را تشریؾ داشته باشید -
لبخند زد و دندان های سفید و محكمش پدیدار شدند و باز دل من ضعؾ رفت. انگار هر آنچه اندوهبار بود با جریان ملایم
همچون مه در زیر تابش نور خورشید محو و نابود شد. چنان بر من و بر روح من استیلا یافته .و زلالی از قلبم شسته شد
بود كه با یك نگاهش، با یك لبخندش، با یك كلامش به زانو در می آمدم. اگر لازم می شد، یك بار دیگر می جنگیدم. بار
دیگر شكوه و جلال جشن های مجلل ازدواج را زیر پا می گذاشتم. در یك آلونك خانه می كردم ولی فقط به شرط آن كه
این مرد این گونه برابرم خیمه بزند و بر سرم سایه بیفكند. حالا تازه متوجه می شدم كه او یك سر و گردن از من رشیدتر
است. گرچه دایه سفره را گسترده و بر آن بساط شام را چیده بود، دیگر گرسنه نبودم. دلم نمی خواست شام بخورم. دیگر
حتی حضور دایه را نیز نمی خواستم. فقط تنهایی را می خواستم و فقط رحیم را می خواستم. از شوخ طبعی او لذت می
بردم. حالا دیگر بوی چوب نمی داد ولی زلؾ هایش همچنان پریشان بود و چشمانش همان چشمانی بود كه چنان برقی از
آن ها ساطع می شد كه وجود مرا تسخیر می كرد. تنها حضور او در كنار من به قلبم آرامش می بخشید و آلام مرا تسكین
.می داد. انگار خبر خوش و مژده شادی بخشی شنیده باشم خوشحال می شدم
:رحیم دوباره پرسید
امشب سر ما منت می گذارید؟ -
:سرم را به دیوار تكیه دادم و چشم هایم را بستم و گفتم
.امشب و هر شب -
سرش را به عقب انداخت و به قهقهه خندید. شیفته تر شدم. دایه لاله ها را روشن كرد و در طاقچه اتاق ها گذاشت و ما را
برای خوردن شام صدا كرد. بعد از مدت ها توانستم یك شكم سیر ؼذا بخورم. نمی دانم به خاطر آن بود كه فشار پدر و
مادرم از سرم برداشته شده بود و از قفسی كه در آن تحت نظر بودم رها شده بودم و مسیر زندگیم به اختیار خودم واگذار
.آزاد، بدون ترس و واهمه. سرخوش .شده بود یا به دلیل آن كه به آنچه می خواستم رسیده بودم. حال پرنده ها را داشتم
:دایه از جا برخاست و دل من فرو ریخت. گفت
محبوب جان، من هم باید بروم. می دانی كه منوچهر بهانه مرا می گیرد. خانم گفتند زود برگردم و به او برسم. آخر خانم -
.جانت خیلی خسته هستند
مادرم خسته بود؟ برای عروسی دخترش زحمت كشیده بود؟ چه كرده بود؟ چه گلی به سر من زده بود؟ حالا دایه را هم

romangram.com | @romangram_com