#بامداد_خمار_پارت_106
احضار كرده بود. آن هم در شب زفاؾ من. شبی كه خانواده عروس تا صبح در خانه او می ماندند و او را تنها نمی
گذاشتند. ولی در نظر پدر و مادر من رحیم شوهر من آن قدر ها ارزش نداشت. در نظر آن ها او باید مرا به هر صورت
كه بودم قبول می كرد و روی سر خود می گذاشت. حتی اگر معلوم می شد دسته گل به آب داده ام و دو تا بچه هم دارم باز
.رحیم مرا با منت می پذیرفت. مرا، این تافته جدا بافته را. بنابراین حتی حضور دایه نیز ؼیر ضروری بود
:با رنجش از جا برخاستم و گفتم
.می روم دست هایم را بشویم -
دایه از پله ها پایین دوید و با پارچ از پاشیر آب آورد. آب حوض كثیؾ و لجن گرفته بود. می دانست كه به آن دست نمی
زنم. رحیم هم همراهم آمد. دایه آب ریخت و ما دست و دهانمان را شستیم و خشك كردیم. رحیم رفت تا چراغ بادی را
روشن كند و روی پله دالانی بگذارد كه به در كوچه منتهی می شد تا دایه هنگام رفتن جلوی پای خود را ببیند. بیچاره
فیروز خان گرسنه و تشنه توی كالسكه منتظر دایه بود. با وجود اصرار من، دایه جانم لازم ندیده بود كه به او شام بدهد و
:گفته بود
چه خبر است؟ لازم نیست اول ؼروب شام بخورد. می رود خانه شامش را می خورد. دیر كه نشده! نترس از گرسنگی -
.نمی میرد
دایه مرا از پله ها بالا و به اتاق تالار برد و در آن جا در بین آن اتاق و اتاق كوچك تر را كه حجله زفاؾ من نیز بود،
گشود. رختخواب ساتن صورتی را روی زمین پهن كرده بود. هر دو چراغ لاله را كه شمع در آن ها می سوخت به آن جا
آورد و دو طرؾ طاقچه نهاد. لاله های رنگین روشن با نقش ناصر الدینشاه كه با سبیل های چخماقی از روی طاقچه به
:من نگاه می كردند. دایه دست مرا گرفت و گفت
.بنشین -
تنم می لرزید. چهر ه ام به سوی در بود. .روی لحاؾ دو زانو نشستم و دست ها را بر زانو نهادم. مثل مرغ سركنده بودم
انگار میان دود و ِمه احاطه شده بودم. منتظر ناشناخته ای بودم كه چاذب و موحش بود. تنها بودم. بی كس بودم. طرد شده
.بودم. با این همه به تنها پناهی كه بعد از این در زندگی داشتم دل سپرده و امیدوار بودم
:دایه شصت تومان در كؾ دست من نهاد و گفت
...خودت خرجش كن .این را آقا جانت دادند تا به تو بدهم -
:مكثی كرد و افزود
سفره را جمع كرده ام. ولی فرصت نكردم ظزؾ ها را بشویم. خانم جان منتظر است. گفته اند زود برگردم. شوهرت بد -
ماشاالله مقبول است. ولی چاك كار را از ا ّول بگیر. مبادا یادت برود كه خودت كی هستی ها! از ا ّول كار .مردی نیست
.كوتاه نیا. دلم می خواست امشب اینجا بمانم، خانم جانت اجازه ندادند. ولی مرتب می آیم و بهت سر می زنم
:نمی فهمیدم چه می گوید. گیج بودم. منگ بودم. هول بودم. مثل مست ها سكندری می خوردم. انگار خواب می دیدم. گفتم
.این را بده به فیروزخان -
romangram.com | @romangram_com