#بامداد_خمار_پارت_107
:و دو تومان كؾ دستش گذاشتم. گفت
.زیاد است -
:گفتم
.عیبی ندارد. این هم برای خودت -
سه چهار تومان هم به خودش دادم. تعارؾ كرد. نمی گرفت. به اصرار دادم. پیشانی مرا بوسید و از جا بلند شد و از در
بیرون رفت و آن را بست. بعد صدای در تالار را شنیدم كه بسته شد. سپس صدای پای او را بر پلّه ها و صحبت هایش را
:با رحیم كه می گفت
.جان شما، جان محبوبه -
و خداحافظی كرد. صدای كش كش قدم ها، صدای بسته شدن در كوچه، صدای پای اسب ها و چرخ های كالسكه را شنیدم
كه در خانهْ بزرگ پدری هرگز شنیده نمی شد. چه قدر این خانه به كوچه نزدیك بود. دایه رفت. گذشتهْ من رفت، زندگی
بی خیال و كودكانهْ من رفت. باید ول كنم. باید این فكرها را از سر بیرون كنم. در این خانه تنها مانده ام. با رحیم كه نمی
دانم كجاست! كه نمی دانم چرا نمی آید! آخر كار خودم را كردم. این چه كاری بود كه كردم؟ این اتاق كوچك كه با تع ّجب
به دور و بر آن نگاه می كنم خانهْ من است؟ آخ، مادرم را می خواهم. آقا جان را. خجسته را كه با هم كتك كاری
كنیم.منوچهر را كه با او بازی كنم. دایه جانم را، دده خانم و فیروز خان و حاج علی را كه نفهم كی صبح می شود و كی
حالا با این همه ظرؾ كه در مطبخ تل !شام! كی و چه طور ؼذا پخته می شود. كی سفره پهن می شود! كی جمع می شود
انبار شده چه كنم؟ نه نباید گریه كنم. دلم می خواهد همهْ این ها را در خواب دیده باشم. صبح كه بیدار می شوم در خانهْ
خودمان باشم... آه، صدای پای رحیم است كه از پلّه ها بالا می آید. چه قدر خوب است كه زنش شدم. چه قدر خوب است
اتاقی كه
ِر
كه اینجا هستم. در تالار باز و بسته شد. زندگی در خان ْه پدرم چه قدر سوت و كور بود. بی مزه بود. د در آن
.نشسته بودم گشوده شد. خانهْ پدرم دور شد. همه چیز از یادم رفت
در میان در اتاق رحیم ایستاده بود. به چهار چوب در تكیه كرده بود. با دست چپ چراغ بادی را كه از حیاط آورده بود
بالا گرفت. من همچنان نشسته بودم ولی سرم را پایید نینداختم. نور چراغ كه بر چهرهْ او افتاده بود بیش از نیمی از آن را
روشن كرده بود. زلؾ های پریشان بر پیشانی اش قرار داشت و نیمی از آن روشن تر از نیمهْ دیگر بود كه در تاریكی
مانده بود. نور بر او می تابید و گردن و سینهْ او را كه از یقهْ باز پیراهنش دیده می شد روشن می كرد و من پوست تیره و
مسحور شده بودم. انگار مجسمه ای .رگ های برجسته را كه از عضلات محكم مردانهْ او بیرون زده بود تماشا می كردم
را تماشا می كنم یا تالویی كه آن را به قیمت گزاؾ و به زحمت خریداری كرده ام. خیرهْ تناسب حیرت انگیز و خواستنی
:آن بودم. ضرر نكرده بودم. انتخاب خوبی كرده بودم. همان لبخند ج ّذاب و شیطنت آمیز بر لبانش بود و گفت
...بالاخره -
romangram.com | @romangram_com