#بامداد_خمار_پارت_108
:سر به زیر افكندم. گفت
.نه، بگذار سیر تماشایت كم -
:باز سر بلند كردم و لبخند زدم. ایستاده بود و به دقّت تماشایم می كرد. آهسته گفت
تمام شب های كه راحت خوابیده بودی می دانستی چه بر من می گذرد؟ -
:با تع ّجب گفتم
راحت خوابیده بودم؟ -
:بی اراده دست ها را به سویش دراز كردم و ادامه دادم
التماس می كردم خدایا او را به من بده. او را به .هر شب دست هایم به آسمان دراز بود. به درگاه خدا التماس می كردم -
.من برسان
آهسته وارد شد و در را بست. چراغ بادی را بین دو لالهْ قدیمی توی طاقچه گذاشت و من همان طور كه نشسته بودم به
:سوی او چرخیدم. مثل كسی كه با خودش حرؾ می زند گفت
من كه نمی فهمم چه كرده ام! چه ثوابی به درگاه خدواند كرده ام كه تو را به من پاداش داد. هنوز هم گیج هستم. انگار -
خواب می بینم. می ترسم كه بیدار شوم. آخر چه شد كه و از آسمان به دامان من افتادی محبوبه؟ كه هر روز مثل قرص
قمر بر در دكان تاریك من ظاهر شدی! كه نفسم را بریدی، دختر؟
.بعد از ماه ها چشمانم را بستم و سر خوش از ته دل خندیدم
عمه جان ساكت شد. خسته بود. روحاً و جسماً. سودابه آهسته از جا برخاست. به آشپزخانه رفت تا یك لیوان شیر گرم o
مخصوصاً تاخیر می كرد. رنگ می كرد تا پیره زن استراحتی كرده .كند و در آن عسل بریزد و رای عمه جان بیاورد
باشد. ساعت پنج بعد از ظهر شده بود. وقتی برگشت عمه جان روی صندلی به خواب رفته بود. سودابه لیوان شیر را
:روی میز گذاشت و اندوهگین به باغ خیره شد. عمه جان از خواب پرید. سودابه لیوان شیر را به دستش داد
.بخورید عمه جان. اگر خسته شدید باقیش بماند برای فردا صبح Ø
فقط همین امشب حالش را دارم. اشتیاقش .نه جانم. خته نیستم. قصهْ هزار و یكشب كه نیست كه هر روز برایت بگویم Ø
.را دارم
ساكت شد و در حالی كه جرعه جرعه شیر را می نوشید، با افسوس، انگار با خودش صحبت می كند، آهسته و زیر لب v
:گفت
.گرچه دست كمی هم از هزار و یكشب ندارد Ø
.عمه جان لیوان را به دست سودابه سپرد و ادامه داد v
--------------------------------------------------------------------------------
PMگل مریمٔ٘-ٓٙ-ٖٓ:ٗٙ ,ٕٓٓ0
كجا هستم؟ صبح شده؟ سماور ؼلؽل می كند. خسته هستم. آفتاب بالا آمده چقدر روشن است. بوی نان تازه. باز خوابم می
آید. حالا زود است. صبر می كنم تا دایه جان بیاید و بیدارم كند.... ناگهان بیدار شدم. این جا هستم. خانه رحیم. خانه
romangram.com | @romangram_com