#بامداد_خمار_پارت_109
.خودم. زن رحیم هستم. پس چه كسی سماور را روشن كرده؟ در جای خودم ؼلت خوردم و از پنجره به آسمان خیره شدم
.در باز شد و رحیم وارد شد
بلند نمی شوی، تبل خانم؟ -
:خندیدم
.وای، آن قدر گرسنه هستم كه نگو -
.می دانم. سماور روشن است. ناشتایی آماده است -
....وای، من می خواستم بلند شوم -
نمی خواهد شما بلند شوید، خانم ناز نازی. من سماور را روشن كرده ام. نان تازه برایت خریده ام. ظرؾ ها را هم شسته -
.ام
:با شرمندگی گفتم
!ظرؾ ها را؟ خدا مرگم بدهد -
.خدا نكند -
دو ساعت به ظهر بود كه برای خوردن ناشتایی از آن اتاق كوچك بیرون آمدیم. سماور از جوش افتاده بود. تكه ای از نان
.دو آتشه بود. ولی پنیر مانده بود. بوی نا می داد .سنگك را برداشتم
.رحیم، این كه بوی نا می دهد -
:خندید
.بده ببینم -
:پنیر را بو كرد
.پنیر به این خوبی! خودم صبح خریدم، كجایش بوی نا می دهد؟ بخور ناز نكن -
.من هم خندیدم
.كاش یك كم پنیر از خانه آقا جانم آورده بودیم -
پنیر پنیر است. چه فرقی می كند؟ -
.تا سه چهار روز سر كار نمی رفت. با این همه رفته بود و دكان تازه را دیده بود
:می گفتم
رحیم جان، سر كار نمی روی؟ -
:می گفت
بیرونم می كنی؟ -
وای، نه به خدا. ولی دكانت چه می شود؟ -
.اول باید كمی وسیله بخرم. ابزار كار ندارم. ولی انشاالله جور می شود -
romangram.com | @romangram_com