#بامداد_خمار_پارت_110
:دوان دوان به اتاق خوابمان رفتم و برگشتم
بیا، این پنجاه و چهار تومان را بگیر. آقا جانم داده بودند. كارت راه می افتد؟ -
.راه كه می افتد ولی پولت باشد برای خودت. آقا جانت برای تو داده -
:گفتم
.من و تو كه نداریم. انشاالله كارت كه رو به راه شد، دو برابر پس می دهی -
:خندید و پول را به طرؾ من هل داد. از من اصرار و از او انكار. عاقبت پول را برداشتم و گفتم
.اگر قبول نكنی می ریزم توی اجاق -
:قیافه ام چنان مصمم بود كه گفت
.من از تو لجبازتر ندیدم دختر -
.و پول را از دستم گرفت و دستم را چنان فشرد كه از درد و شادی فریاد زدم. انگشتانم را بوسید
:كمی مكث كردم و با تردید گفتم
رحیم، فكر نظام نیستی؟ -
:با تعجب پرسید
فكر نظام؟ -
آره نمی خواهی توی نظام بروی؟ مگر نمی خواستی صاحب منصب بشوی؟ -
:ناگهان به یادش آمد
....چرا، چرا، البته -
:كمی فكر كرد و اضافه كرد
خیالم از جانبش آسوده شود. بعد یك نفر را می گیرم كه جای من آن جا .ولی اول باید به این دكان سر و سامان بدهم -
.....بایستد
:با همان نگاه شوخ در چشمانش خندید
.البته اگر عاشق پیشه از آب در نیاید! و خودم می روم نظام .آره، شاگرد می گیرم. یك شاگرد نجار
.هر دو خندیدیم
******
راه و چاه خانه داری را بلد نبودم. كار كردن را بلد نبودم. بدتر از همه خرید كردن را بلد نبودم. از رفتن به در دكان بقال
صبح ها او زود از خواب بیدار می شد. نان می خرید و سماور را روشن می كرد و بعد، تا .و قصاب و نانوا عار داشتم
من رختخواب ها را جمع كنم، ظرؾ ها را می شست. من باز هم عارم می آمد. دلم نمی خواست شوهرم ظرؾ بشوید. دلم
می خواست كلفت داشتیم. نوكر داشتیم. ولی مگر می شد. زندگی واقعی چهره نشان می داد. زندگی فقط آواز قمر نبود.
كاؼذ پراكنی از سر دیوار نبود. دیگر نگاه های دزدانه و عاشقانه و آه های جگر سوز .حافظ نبود. لیلی و مجنون نبود
romangram.com | @romangram_com