#بامداد_خمار_پارت_111

نبود. این هم بود. نان و گوشت و آب هم بود. عرق ریختن و نان در آوردن. جان كندن و خانه داری كردن. شستن، پختن،
.و روفتن. با این همه زندگی در كنار او شیرین بود. سهل و ممتنع بود
:وقتی مرا در مطبخ می دید. در آن مطبخ گود افتاده تاریك كه در تدارك ؼذای ظهر بودم، می گفت
.مثل مرواریدی هستی كه توی زؼالدانی افتاده است -
:یا این كه
.نمی خواهم خراب بشوند .ناهار درست نكن محبوبه جان. حاضری می خوریم. حیؾ از این دست هایت است -
من تشویق می شدم. از سختی های كارم برایش نمی گفتم. به هیچ وجه اجازه نمی داد ظرؾ بشویم. هر وقت از سر كار
برمی گشت، بعد از خوردن ؼذا، تمام ظرؾ ها را می شست. می گفت دستت خراب می شود. قوزت در می آید. با این
همه تازه می فهمیدم جارو كردن حیاط، پختن ؼذا، رفت و روب خانه، یعنی چه؟ هر كار جزئی خانه برای من عذاب و
اكراه داشت. از سر و صدای بچه های محل و گفت و گوی پر سر و صدای همسایگان زجر می كشیدم. خانه پدرم چنان
بزرگ بود كه هرگز هیچ صدایی به درون حیاط و ساختمان های با شكوه آن نفوذ نمی كرد. مثل این خانه به اندازه پوست
گردو نبود. چرا این محله این قدر شلوغ و پر هیاهو بود؟ فریاد گوش خراش آب حوضی، صدای لبو فروش، فروشندگان
دوره گرد. صدای لباس، كفش، پالتو، كت كهنه می خریم .... صدای جیػ و داد بچه ها. رفت و آمد و گفت و گوی عابرین
و گاه صدای سم اسب ها و چرخ درشكه یا گاری ها. من همیشه گوش به زنگ تشخیص این صداها و قیاس آن با محله
.خودمان بودم
--------------------------------------------------------------------------------
PMگل مریمٕٓ:ٓ0 ,ٕٓٓ0-ٓٙ-ٔ1
بدترین مرحله، كشیدن آب حوض و شب هایی بود كه نوبت ما بود. میراب محله می آمد و سر و صدا و احیانا جنگ و
دعوای همسایه ها بر سر آب آؼاز می شد. من در رختخواب می ماندم. چون هوا كم كم سرد شده بود، لحاؾ را تا زیر گلو
بالا می كشیدم و به گفت و گوی میراب محله با رحیم و صدای رفت و آمد و آب انداختن به آب انبار و حوض گوش می
:دادم. بعد رحیم می آمد. دست ها را به هم می مالید و می گفت
.اوه ... هوا دارد سرد می شود -
مگر چه كار می كردید؟ .چه قدر برو بیا و سر و صدا بود -
به، چه سر و صدایی خانم جان. تو چه قدر از مرحله پرت هستی. این محله كه خیلی خوب است جانم . باید محله ما را -
!می دیدی
بدترین مرحله، كشیدن آب حوض و شب هایی بود كه نوبت ما بود. میراب محله می آمد و سر و صدا و احیانا جنگ و
دعوای همسایه ها بر سر آب آؼاز می شد. من در رختخواب می ماندم. چون هوا كم كم سرد شده بود، لحاؾ را تا زیر گلو
بالا می كشیدم و به گفت و گوی میراب محله با رحیم و صدای رفت و آمد و آب انداختن به آب انبار و حوض گوش می
:دست ها را به هم می مالید و می گفت .دادم. بعد رحیم می آمد
.اوه ... هوا دارد سرد می شود -

romangram.com | @romangram_com