#بامداد_خمار_پارت_112


چه قدر برو بیا و سر و صدا بود. مگر چه كار می كردید؟ -
به، چه سر و صدایی خانم جان. تو چه قدر از مرحله پرت هستی. این محله كه خیلی خوب است جانم . باید محله ما را -
!می دیدی
نمی پرسیدم محله شان چه خبر بوده است. نمی خواستم بدانم. خیالم راحت می شدم كه رحیم با زرنگی هم حوض را آب
.انداخته هم آب انبار را. حالا هم سرد و یخ كرده از هوای پاییز پیش من برگشته
باید به حمام بیرون می رفتم. كسی هم نبود كه بقچه و اسباب حمام .ؼصه دیگرم حمام بود. این جا حمام سرخانه نداشتیم
.باید مثل دایه جان و دده خانم اسباب حمامم را زیر بؽلم می زدم و با خودم می بردم .مرا به حمام ببرد
وقتی می خواستم به حمام بروم، از روز قبل عزا می گرفتم. بقچه حمام را خیلی كوچك و مختصر می بستم تا بتوانم آن را
زیر چادر بگیرم. زود می رفتم و كارگر می خواستم. این جا مثل محله خودمان سرشناس نبودم. كارگرها دیگران را به
خاطر گل روی من كنار نمی گذاشتند. باید منتظر نوبت می شدم و یا خودم خودم را می شستم. این جا دیگر كسی تملق مرا
نمی گفت. مشت و مال و ناز و نوازش در بین نبود. از ترشی و گوشت كوبیده شب مانده خبری نبود. هر وقت رحیم به
حمام می رفت، من خواب بودم و قبل از این كه من بیدار شوم بازگشته بود و من خوشحال بودم. چون دلم نمی خواست او
.را آن طور بقچه به بؽل در راه برگشت از حمام ببینم. به یاد حاج علی می افتادم
مشكل بعدی شستن رخت و لباس بود. اصلا نمی دانستم چه باید بكنم. تمام لباس هایمان كثیؾ شده و گوشه صندوقخانه اتاق
.روبه رویی بؽل در حیاط تلنبار شده بود
:اولین ماهی كه دایه آمد و سی تومان مرا آورد، گفتم
.دایه جان، بگو رختشویی خودمان بیاید. هر دو هفته یك بار -
:با نگرانی گفت
.نه جانم. او كه این همه راه را تا اینجا نمی آید. تا به این جا برسد ظهر است -
.فهمیدم كه صلاح نمی داند او وضع و زندگی مرا ببیند
پس من چكار كنم؟ -
.خودم یكی را در همین حول و حوش پیدا می كنم. باید به دكاندارها بسپارم -
آن روز دایه جانم لباس های ما را شست و تا قبل از پایان ماه توانست زنی دراز و لاؼر و پركار را پیدا كند. اسمش
.محترم بود و پانزده روز یك بار می آمد تا لباس های ما را بشوید. رحیم كاری به این كارها نداشت
عاقبت بعد از سی روز مادر رحیم به دیدن ما آمد. زن با مزه و بذله گویی به نظرم رسید. گر چه اصلا قابل مقایسه با خانم
جان خودم یا حتی خاله و زن عمو و عمه جانم نبود. حركاتش تند و زبر و زرنگ بود. با اصرار از من می خواست كمكم
:كند. گفتم
.خانم، به خدا كاری ندارم. فقط یك نوك پا می روم برای ظهر خرید می كنم و برمی گردم -
به اصرار پول را از من گرفت و خودش برای خرید رفت. من نفسی به راحت كشیدم. از خرید كردن بیش از هر كاری

romangram.com | @romangram_com