#بامداد_خمار_پارت_113
.عار داشتم. برنج و روؼن را دایه از خانه پدرم آورده بود. ولی سبزی و گوشت خریدن برایم عذابی بود
چادرش را به كمر بست و همه چیز را شست و آماده كرد و مرتب گذاشت. من بدم نمی آمد ولی مرتب تعارؾ می كردم.
.بعدش چه؟ باید دوباره سبد می گرفتم و به كوچه و خیابان می رفتم .این هم برای دو سه روزمان
رحیم آمد و هر سه با هم ناهار خوردیم. مادر شوهرم با من مهربان بود. بی نهایت به او احترام می گذاشتم. همان طور كه
مادرم رفتار می كرد. همان طور كه به من یاد داده بودند. بعد از چای عصر، مادر شوهرم چادر بر سر افكند كه برود.
.خواستم به همراه رحیم تا نزدیك در كوچه همراهش بروم. تعارؾ كرد و چون اصرار كردم، به جان پدرم قسم داد
.نه محبوبه جان. جان آقا جانت نیا. من ناراحت می شوم -
با رحیم تا وسط حیاط رفتند ولی جلو تر نرفت. همان جا ایستاده بود و با رحیم پچ پچ می كرد. خیلی آرام و آهسته. رحیم
كلافه بود. با عصبانیت دست تكان می داد. به چپ و راست می رفت. به پنجره اتاقی كه من در آن بودم اشارهمی كرد.
.حتی یك بار تا نزدیك پلكان آمد و دوباره برگشت
رحیم آمد و هر سه با هم ناهار خوردیم. مادر شوهرم با من مهربان بود. بی نهایت به او احترام می گذاشتم. همان طور كه
مادرم رفتار می كرد. همان طور كه به من یاد داده بودند. بعد از چای عصر، مادر شوهرم چادر بر سر افكند كه برود.
.خواستم به همراه رحیم تا نزدیك در كوچه همراهش بروم. تعارؾ كرد و چون اصرار كردم، به جان پدرم قسم داد
.نه محبوبه جان. جان آقا جانت نیا. من ناراحت می شوم -
با رحیم تا وسط حیاط رفتند ولی جلو تر نرفت. همان جا ایستاده بود و با رحیم پچ پچ می كرد. خیلی آرام و آهسته. رحیم
به پنجره اتاقی كه من در آن بودم اشارهمی كرد. .كلافه بود. با عصبانیت دست تكان می داد. به چپ و راست می رفت
حتی یك بار تا نزدیك پلكان آمد و دوباره برگشت. در نهایت مادر شوهرم انگشت اشاره را با عصبانیت به سوی او تكان
:انگار تهدیدش می كرد. كم كم صدایشان بلند می شد. فقط شنیدم كه رحیم می گفت .داد
.صدایت را بیاور پایین، می شنود -
دوباره نجواكنان شروع به جدال كردند و بعد ناگهان مادر شوهرم مثل برق چرخید و با عصبانیت به سرعت به طرؾ
در را گشود و خارج شد و آن را محكم پشت سرش به هم زد. رحیم وسط حیاط انگار خشك شده .دالان و در كوچه رفت
بود. مدتی ایستاد و به سوی در كوچه خیره ماند. بعد سر را پایین انداخت و به فكر فرو رفت. آن وقت آهسته آهسته، به
.سوی تالار، همان تالار كوچك و محقرمانه به راه افتاد و سرافكنده از پله ها بالا آمد
چه شده رحیم؟ -
هیچ. مگر قرار بود چیزی بشود؟ -
.نه. ولی مثل این كه با مادرت جر و بحث داشتید -
.نه، داشتیم خداحافظی می كردیم -
:با خنده گفتم
این رسم خداحافظی است؟ -
romangram.com | @romangram_com