#بامداد_خمار_پارت_114

.ولم كن محبوبه، تو دیگر دست از سرم بردار -
كلافه بود. یك جا بند نمی شد. سكوت كردم. نمی خواستم .با عتاب و خطاب صحبت نمی كرد. انگار التماس می كرد
آزارش بدهم. هر گرفتاری بود یا خود به تنهایی آن را حل می كرد یا عاقبت برای درد دل به سویم پناه می آورد. تا شب
.حالت طبیعی نداشت
شام می خوری؟ -
.نه، میل ندارم محبوب. تو تنها بخور -
طاقچه جلوی پنجره اتاق فقط نیم متر تا زمین فاصله داشت. رحیم رفت و لب طاقچه پنجره نشست. آرنج ها را به زانو تكیه
داده و سر به زیر انداخته بود. چه فكری این طور آزارش می داد؟ مادرش چه گفته بود؟ حتما به من مربوط می شد. آخر
.رحیم گفت می شنود. حتما منظورش من بودم. لابد من بودم كه نباید می شنیدم
:رفتم كنار پایش روی زمین نشستم
رحیم جان، اگر تو شام نخوری من هم نمی خورم .... بگو چه شده؟ -
.موضوع مهمی نیست، خودم یك كاری می كنم -
خوب بگو بدانم، من كار بدی كرده ام؟ -
:سر بلند كرد و لبخند محزونی به رویم زد و پرسید
مگر می شود تو كار بدی بكنی؟ -
پس چی؟ چه شده، چرا نمی گویی؟ -
.آخر می ترسم ناراحت بشوی. خودم یك فكری برایش می كنم -
دیگر داشتم دیوانه می شدم. یعنی چه! برای چه فكری می كند؟ چه مسئله ای است كه این قدر زجرآور است كه شنیدنش
:مرا نیز ناراحت می كند؟ با بی طاقتی پرسیدم
رحیم، من كه دیوانه شدم. تو را به خدا بگو چه شد! به خدا ناراحت نمی شوم. این طوری بیشتر زجركشم می كنی. چرا -
حرؾ نمی زنی؟
مكثی كرد و به كؾ دست هایش خیره شد. انگار خجالت می كشید چیزی بگوید. عاقبت با صدایی كه به زحمت از گلویش
:بیرون می آمد گفت
.من چیزی از كسی قرض گرفته ام. یعنی من نگرفته ام، مادرم برایم گرفته. حالا طرؾ مالش را می خواهد -
:دلم كمی آرام گرفت
خوب، این كه چیزی نیست. مرا ترساندی. مالش را پس بده. حالا مگر مالش چه بوده؟ -
.به كؾ اتاق خیره شده بود و انگشت دست ها را در یكدیگر فرو برده بود
.گوشواره یی كه سر عقد به تو دادم -
انگار كاسه آب سردی بر سرم فرو ریختند. یخ كردم. وا رفتم. جلوی خودم را گرفتم تا آه از نهادم بر نیاید. مدتی سكوت
:برقرار شد. آهسته و شرمنده ادامه داد

romangram.com | @romangram_com