#بامداد_خمار_پارت_98

بودیم خیره شد. نمی توانست در چشم پدرم نگاه كند. او مرا نمی دید ولی انگار كه من صاؾ در چشم او نگاه می كردم.
:گفت
.بله -
می خواهی او را بگیری؟ -
:با تعجب به سوی پدرم چرخید
.از خدا می خواهم -
:پدرم با ؼیظ گفت
.خدا هم برایت خواسته -
:سر به زیر افكند و ساكت شد. دوباره دلم هوایش كرد. نمی خواستم پدرم آزارش بدهد. پدرم گفت
خوب گوش كن. اگر من دخترم را به تو بدهم، یك زندگی برایش درست می كنی؟ یك زندگی درست و حسابی؟ -
:با دست دور اتاق را نشان داد و افزود
.نمی گویم این جور زندگی. ولی یك زندگی جمع و جور، مرفه آبرومند، راحت و با عزت و احترام -
.هر چه در توانم باشد می كنم. جانم را برایش می دهم -
جانت را برای خودت نگهدار. نمی دانم توی گوشش چه خوانده ای كه خامش كرده ای. ولی خوب گوش هایت را باز -
كن. یك خانه به اسم دخترم می كنم كه در آن زندگی كنید، با یك دكان نجاری كه تو توی آن كاسبی كنی. ماه به ماه دایه
خانم سی تومان كمك خرجی برایش می آورد. مهریه اش باید دوهزار پانصد تومان باشد. وای به روزگارت اگر كوچك
ترین گرد ملالی بر دامنش بنشیند. ریشه ات را از بن می كنم. دودمانت را به باد می دهم. به خاك سیاه می نشانمت. خوب
فهمیدی؟

.بله آقا -
.برو و خوب فكرهایت را بكن و به من خبر بده -
.فكری ندارم بكنم. فكرهایم را كرده ام. خاطرش را می خواهم. جانم برود، دست از او نمی كشم -
:پدرم با نفرت و بی حوصلگی دستش را تكان داد
تمامش كن. شب جمعه ده روز دیگر بیا اینجا. شب عید مبعث است. زنت را عقد می كنی، دستش را می .بس است -
گیری و می بری. هر چه هم لازم است با خودت بیاوری بیاور. سواد داری؟
وای چرا پدرم این طور حرؾ می زند! مگر می خواهد نوكر بگیرد كه این طور بازخواست می كند؟ خون خونم را می
.خورد
.بله خوش نویسی هم می كنم -
پدرم قطعه كاؼذی را از جیب بیرون كشید كه بعدها فهمیدم نشانی منزل حسن خان برادر زن دومش است و به دست او
.داد. رحیم دو دستی و با تواضع كاؼذ را گرفت

romangram.com | @romangram_com