#بامداد_خمار_پارت_97
.سلام عرض كردم -
:پدرم به خشكی گفت
.سلام. بیا تو . نه. نه. لازم نیست گیوه هایت را بكنی. بیا تو -
.انگار خاری در دلم خلید
وارد شد. نگاهی تحسین آمیز و حیران به اطراؾ اتاق افكند. كلاه از سر برداشت و در دست گرفت. از شدت هیجان آن را
:می پیچاند. موهایش رها شدند. پدرم با لحنی كه اكراه و ملال خاطرش را به خوبی نشان می داد گفت
!بگیر بنشین -
:خواست چهار زانو روی زمین بنشیند. پدرم آمرانه گفت
.آن جا نه، روی آن صندلی -
:خجسته پكی خندید و گفت
تو این را می خواهی؟ -
:گفتم
.خفه شو. می فهمد -
ولی دلم چركین شده بود. نه تنها از طرز رفتار ارباب مآبانه پدرم مكدر شده بودم بلكه انتظار هم نداشتم كه او نیز این قدر
مطیع و مرعوب باشد. لب صندلی نشست. پاها را جفت كرده و دست ها را روی زانو نهاده بود. به خودم گفتم بگذار وقتی
صاحب منصب شد آن وقت ببینیم باز هم پدرم با او این طور رفتار می كند؟ و او را با لباس نظامی، با چكمه و كلاه و
.شمشیر مجسم كردم و دلم ضعؾ رفت
:پدرم پرسید
چند سال داری؟ -
:و او در حالی كه باز نگاهی به دور و بر اتاق می انداخت پاسخ پدرم را داد. باز پدرم پرسید
پدرت كجاست؟ -
.بچه بودم كه مرد -
كه این طور. پس پدرت فوت كرده. مادر چه طور؟ داری یا نه؟ -
.بله -
دیگر چه؟ -
.هیچ كس -
:پدرم، انگار كه می ترسید بیشتر كنكاش كند گفت
تو دختر مرا می خواهی؟ -
سر به زیر انداخت و مدتی ساكت ماند. بعد سرش را آهسته بلند كرد و به رو به رو، به در اتاق گوشواره كه ما در آن
romangram.com | @romangram_com