#بامداد_خمار_پارت_96

:مادرم با بی حالی گفت
دكانش كه بسته، محبوبه از كجا پیدایش كند؟ -
.چه ساده هستید شما خانم. محبوبه خودش خوب می داند چه طور پیدایش كند -
آهسته از پله های پشت بام بالا رفتم و زیر ملافه خزیدم. انگار باری از دوشم برداشته بودند. سبك شده بودم. ستاره ها را
می دیدم كه چشمك می زنند. باد خنكی از طرؾ شیمران می وزید. هوا كم كم رو به پاییز می رفت. چه قدر همه چیز آرام
و زیبا بود. همیشه این ستاره ها آن جا بودند؟ همیشه شب های تهران این قدر ساكت و آرامش بخش بود؟ همیشه این نسیم
این قدر مهربان بر چهره ها دست نوازش می كشید؟ پس من كجا بودم؟ چرا نمی دیدم؟ چرا نمی فهمیدم؟
.صبح روز بعد مامور رساندن پیام به رحیم شدم. در اولین فرصت، كاؼذی را با سنگ به آن سوی دیوار انداختم
--------------------------------------------------------------------------------
PMگل مریمٔ٘-ٓٙ-ٖٓ:ٗٔ ,ٕٓٓ0
:سه شنبه از صبح زود دلشوره داشتم. خجسته هر ساعت یك بار می آمد و می گفت
چه شكلیه؟ چه شكلیه؟ -
.بابا دست از سرم بردار خجسته. حالا می آید. از پشت پنجره به دل سیر سیاحت كن -
مادرم حال .انتظار داشتم پذیرایی مفصلی در كار باشد. همان طور كه از شازده و مادرش پذیرایی كردند. ولی خبری نبود
آدم های تب دار را داشت. حتی حوصله منوچهر را هم نداشت. دایه سماور را روشن كرد و یك ظرؾ نان نخودچی مانده
را گذاشت گوشه پنجدری. سكوت دردناكی بر سراسر خانه حاكم بود. سكوت كاخ پادشاهان شكست خورده. پدرم خسته و
بی حال درست زیر چلچراغ روی یك صندلی رو به حیاط نشسته بود. ارسی ها را بالا زده بودند و حاج علی مثل
.روزهای دیگر حیاط را آب و جارو كرده بود
دایه یك ظرؾ هندوانه سرخ و خوشرنگ هم كنار شیرینی روی میز گذاشت. فقط همین. مقابل پدرم یك صندلی قرار
.داشت
یك ساعت به ؼروب مانده از راه رسید. خجسته در اتاق گوشواره كنار من بود. مادرم در آبدارخانه مانده بود و مطمئن
بودم آن جا پشت در بسته ایستاده تا بی هیچ قید و بند او را از پشت شیشه تماشا كند. دده و دایه خانم در حیاط در فاصله
.ای نسبتا دور با كنجكاوی سراپای او را برانداز می كردند
لباده به تن و شلوار نو به پا داشت. شالش در پشت كمر سه چین می خورد. گیوه هایش نو بود و برای اولین بار پشت آن
دلم می خواست .ها را بالا كشیده می دیدم. موهای پریشان را از زیر كلاه تخم مرؼی بیرون زده تا گردن او را می پوشاند
كلاه را زودتر بردارد تا آن زلؾ ها بر پیشانی اش فرو ریزد و خجسته آن ها ببیند و سلیقه مرا تحسین كند. باز هم یقه
پیراهن اندكی باز بود. انگار دكمه نداشت و یا اگر یقه اش را می بست خفه می شد. به راهنمایی دایه از پله های ایوان بالا
رفت و وارد پنجدری شد. تا سر و كله اش پیدا شد، پدرم تكانی خورد و پا روی پا انداخت. او همان جا مقابل در ایستاده و
دو دست را در جلوی روی هم گذاشته بود. پشت پدرم به سوی ما بود و ما او را كه رو به روی ما قرار داشت دزدانه
:متوجه شدم دست های محكم و قویش اندكی می لرزید. دلم فرو ریخت. با حجب گفت .تماشا می كردیم

romangram.com | @romangram_com